سلام دختر گلم

میخواهم ماجرای دیشب را برایت تعریف کنم:

دیشب مراسم هفتم آقاجان بود و مادرت رفته بود خانه مامانی. شامت را هم  آماده کرده بود یا کمی دلستر که بخوری و بعدش هم بخوابی. شام را تا نصفه خوردی و گفتی که دیگر سیر شده ای ئ نمیخوری و مشغول تماشای تلویزیون شدی. من هم بعد از اینکه پرسیدم و مطمئن شدم که دیگر نمیخوری (آخر قبلا سرم آمده که بعدش گفته ای میخواستی بقیه اش را بخوری و شروع به کولی بازی کرده ای) ، باقی غذای بشقابت را تمام کردم، مقدار کمی از دلستر هم که مانده بود را خوردم، با فرض اینکه آن حکم "دیگر نمیخورم" شامل دلستر هم میشده.

اما از بخت بد، تو بعد از مدتی خواستی که باقیمانده دلستر را بخوری که نداشت و شروع کردی به بهانه گرفتن و دادوبیداد که "باید بقیه دلسترم را پس بدهی!" آمده بودی روی پایم نشسته بودی و خیلی جدی میخواستی که باقی دلستر را بگیری و بخوری. من گفتم:" آخه از توی دلم که نمیتونم دلستر رو در بیارم" ، با قیافه خیلی جدی توی چشمهایم نگاه کردی و گفتی:"خب الان میرم، چاقو میارم، اینجای دلت را میبرم تا دلستر در باید" من با لحن ناراحت که مثلا ترحم تو را جلب کنم، گفتم:"اگه اینکار رو بکنی که از اینجا خون میاد و من بعدش میمیرم"

اما ایکاش این حرف را نمیزدم. تا این حرف را زدم ناگهان چهره ات عوض شد، کمی به من نگاه کردی و یک دفعه زدی زیر گریه که :"بابا من نمیخوام تو بمیری، اگه تو بمیری من چیکار کنم؟" من کاملا جا خورده بودم و نمیدانستم باید چکار کنم. گریه تو بیشتر میشد و مرتب تکرار میکردی:" من نمیخوام تو بمیری." تصمیم گرفتم دروغ بگم. گفتم:" خب بابا من نمیمیرم که ببین پیش تو ام!" گفتی:"چرا بالاخره تو هم مثل آقاجون کم کم پیر میشی و میمیری، هرچی خدا بخواد، اگه خدا بخواد تو بمیری من چکار کنم؟" بد جوری گیر افتاده بودم، بالاخره تصمیم گرفتم به دروغهام ادامه بدم:"خب بابا، خدا مهربونه و خیلی بچه ها رو دوست داره، وقتی ببینه تو ناراحت میشی، یه کاری نمیکنه که تو ناراحت بشی و من نمیمیرم!" بعدش هم برای اینکه به این حرفها ادامه ندهم، حواست رو پرت کردم و کم کم آروم شدی.

خیلی دروغ بدی گفتم، میترسم قبل از اینکه آنقدر بزرگ بشی که بفهمی چرا من این دروغ را گفتم، اتفاقی که هر لحظه میتونه بی افته، بی افته و خودت ،متوجه دروغ بودن اون حرفها بشی و من حسابی شرمنده بشم؛ ولی خب امیدوارم بیای اینجا و این متن رو بخونی و بدونی که بابا چرا اون دروغ رو گفت و من رو ببخشی.

بابا