سلام دختر گلم

روزنامه دنیای اقتصاد دیروز (پنجشنبه 28 آذر) در قسمت مدیران ، 2 مقاله جالب دارد که یکی از آنها در مورد اشتباه در پذیرفتن کارها و پروژه ها توسط شرکتهاست با این عنوان :"هفت دلیل تجاری برای گفتن نه" که حکایت خیلی از سازمانهای ایرانی (خصوصا سازمانهای بزرگ و موفق) شده است.
بعد از خواندن این مقاله داشتم به این فکر میکردم که چرا سازمانها این نکات بدیهی و واضح را در نظر نمیگیرند؟ بعد دیدم که شاید راه دیگری هم ندارند چون در حال حاضر متاسفانه کمبود نقدینگی آنقدر فشارش زیاد شده است که دریافت پیش پرداخت پروژه های بزرگ به شدت وسوسه کننده است، طوری که سازمانها بخاطر گرفتن پیش پرداخت پروژه های بزرگ (که معمولا مبلغ قابل توجهی است) و گذران امور روزمره شان ، حاضرند این نکات واضح و شفاف را نادیده بگیرند و مرتب پروژه تعریف میکنند و قرارداد میبندند به امید اینکه هر قراداد جدید با پیش پرداختش و یا با موفق شدنش بتواند سازمان را از این مهلکه نجات دهد، درست مثل فردی که مرتب وام میگیرد و  قسط های هر وام را با وام جدیدی که میگیرد ، میپردازد! حکایت تعریف شدن پشت سر هم پروژه های بزرگ و جدید هم همین است؛
البته نیاز به نقدینگی به تنهایی نمیتواند چنین تصمیماتی را توجیه کند و باید عامل دیگری هم دخیل باشد... نمیدانم،  شاید در کنار نیاز به نقدینگی ، عامل اصلی که چنین تصمیماتی را از نظر مدیریتی توجیه میکند و حتی کسی جرات مخالفت با آنها را نمیکند، اعتماد بنفس کاذبی است که موفقیتهای بزرگ قبلی به همراه خود می آورد و وقتی این اعتماد به نفس کاذب در کنار "رویای موفقیتهای بزرگ" ناشی از آن پروژه ها قرار میگیرد، دیگر کسی در درست بودنشان تردید نمیکند.
واقعیت این است که معمولا سازمانهایی که موفقیتهای بزرگی را پشت سر میگذارند، خیلی زود دچار این اعتماد به نفس کاذب میشوند که "پس حالا دیگر از عهده هر پروژه بزرگ دیگری هم برمی آییم" و بدون در نظر گرفتن تفاوتهای پروژه ها و الزامات سازمانی که پروژه جدید دارد، خیلی سریع قرارداد میبندند و تازه بعد از عقد قرارداد است که مشکلات مشخص میشود و البته زمانی هم برای بررسی و پیدا کردن راه حل و .. وجود ندارد و سازمان میماند و الزامات پروژه ایکه اصلا آماده اش نیست؛ البته تاکید و تبلیغ روی "موفقیتهای بزرگ قبلی" اثرات مثبتی دارد و باعث میشود سازمانها از قید و بند افکار منفی و "نمیتوانیم ها" خارج شوند اما مرز باریکی است بین "روحیه دادن به سازمان برای اینکه از امکاناتش به خوبی و درستی استفاده کند" با اینکه " بدون برنامه و برآورد دقیق از امکانات و توانایی هایش ، تعهداتی را بپذیرد که نتیجه اش فقط اتلاف منابع است."
متاسفانه وقتی موفقیتهای سازمانی خیلی بزرگ و عظیم است ، فرهنگ "ما میتوانیم" خیلی زود تبدیل به "ما هرکاری را میتوانیم" میشود و در چنین فضایی دیگر کسی جرات نمیکند که بگوید: (ما "آن کار" را توانستیم به معنی این نیست که "هر کاری" را میتوانیم) و اگر هم کسی بگوید، یا شنیده نمیشود و یا متهم به منفی بافی و ... میشود و اگر پروژه شکست بخورد، اولین متهمی است که به خاطر "منفی بافی" یا "همکاری نکردن" یا "حداکثر تلاش را انجام ندادن" مقصر قلمداد میشود و باید پاسخگو باشد!
نکته دیگری که به نظرم میرسد این است که "موفقیتهای بزرگ قبلی" باعث یک خطای مدیریتی دیگر هم میشوند یعنی سازمانها فکر میکنند ، "پروژه های بزرگ مثل هم هستند و فرمول موفقیتشان یکسان است" یا " از پروژه قبلی که بزرگتر و سخت تر نیست!" و همین باعث میشود که پروژه های به ظاهر یکسان ولی کاملا متفاوت را بپذیرند و به این راحتی حاضر نباشند فرمولی که عامل موفقیت شان در پروژه قبلی بود را کنار بگذارند ، فرمولهایی که ممکن است تبدیل به پاشنه آشیل پروژ ه های جدید بشوند و ....
بگذریم، این قصه سر دراز دارد. نمیدانم از اینکه در یک سازمان موفق و بزرگ در حال کار هستم باید خوشحال باشم یا بترسم ؟
بابا