سلام دختر گلم

چند وقت پیش که میخواستم بروم جابان و تو هم میخواستی بیایی، برای اینکه کوتاه بیایی و نبرمت ، قول دادم که میبرمت کوه و فردا روزی است که قرار است با هم برویم توچال و سوار تله کابین شویم؛البته مامانت نمی آید .

این ماجرای کوه رفتن آنقدر برایت مهم شده است که امروز از صبح چند بار به من تلفن کرده ای و پرسیده ای:" بابا، پس کی جمعه میشه؟" . از صبح هم که بلند شده ای ، همه وسائلی که فردا لازم است را آورده ای و گذاشته ای روی مبل، برای خودت یک کوله "کیتی" داری که آورده ای و پر کرده ای از وسائلی که مثلا لازم داری مثل یک جغجغه (برای اینکه وقتی از من دوری ، آنرا تکان بدهی و من بفهمم کجایی و بیایم پیدایت کنم!!) یا لیوانی برای پرکردن از برف یا یک دستبند کشی به همراه یک ورق کاغذ مچاله شده که میخواهی تکه کاغذ را با آن دستبند (مثل تیروکمان) پرتاب کنی و ...

از وقتی هم که عصر آمده ام خانه بجز اینکه بپرسی "پس کی جمعه میشه؟" ، چندین و چند بار پرسیده ای:"بابا فردا واقعا کوه میریم؟" و من هم هربار بغلت کردم و گفتم:"معلومه که میریم، وقتی بابا قولی میده حتما عمل میکنه" اما الان متوجه شدم که تله کابین ساعت 8 صبح کارش را شروع میکنه و این با برنامه قبلی ما که میخواستم ساعت 7 آنجا باشیم و زود برویم که مثلا شلوغ نباشد، نمیخواند.

به هرحال فردا امیدوارم به تو خوش بگذرد، حیف که مامانت نمیتواند بیاید.

خوش بخوابی

بابا