سلام دختر گلم

امروز طبق قراری که داشتیم با هم رفتیم کوه ولی عجب کوه رفتنی! تقریبا بدون هیچگونه کوهنوردی و حتی پیاده روی رفتیم تا ایستگاه 7 تله کابین توچال !! و این نامه حکایت همین کوهنوردی منحصر به فرد است:

صبح به خاطر اینکه تله کابین ساعت 8 شروع میکرد ، دیرتر بیدار شدیم البته یک علت دیگه هم داشت و اون اینکه من دیشب خیلی سرفه کردم و به همین خاطر من و مامان تا ساعت 3 صبح که سرفه میکردم، تقریبا نخوابیدیم و بیدار بودیم. ساعت 3 پا شدم و اسپری زدم که بعدش خوابیدم. به همین خاطر صبح با اینکه ساعت 6 بیدار شدم اما دوباره خوابیدم تا حدود 6:45 که تو را هم بیدار کردم. دیشب که میخوابیدی یک عروسک باب اسفنجی دادی به من که صبح با اون بیدارت کنم و من هم رعایت کردم و خلاصه با کلی ناز و ادا بیدار شدی. صبحانه خوردی و لباس پوشیدی و حرکت کردیم.

لباس پرنیان قبل از حرکت از خانه و تا داخل ماشین:

بعدش با چند بار پرسیدن رسیدیم به خیابان روبروی درب ورودی پارکینگ و ماشین را کنار جدول وسط خیابان و پشت باقی ماشینهایی که پارک بودند، پارک کردم . تو هم کاملا و همه لباسهایی که همراه آورده بودیم را پوشیدی یعنی یک ژاکت و بعد کاپشن به همراه کلاه بافتنی و کلاه کاپشن و رویش هم گوشی (محافظ گوش) . هرچه گفتم :"بابایی لازم نیست همه را بپوشی" ، گوش نکردی ولی بعدش گرمت شد و چند تایی را درآوردی.

وقتی وارد پارکینگ شدیم هم تو شروع کردی که :"خسته شدم" و خلاصه رفتیم و سوار اتوبوس تا ورودی تله کابین رفتیم و پیاده شدیم و وارد صف طولانی گرفتن بلیط شدیم که همان موقع ، آقایی از کنارمان رد شد و گفت :"به به ، چه دختر خوبی" کمی که رد شد دوباره برگشت و پرسید :"تا کجا میخوای بری خانوم کوچولو؟" ، من گفتم:"میخواد بره برف بازی" و جواب داد:"پس بیایید بریم من ردتون کنم" خلاصه باهاش از صف خارج شدیم و رفتیم به سمت ورودی، قبل از رسیدن به ورودی یک کارت میهمان به من داد و با کمی تعارف مبلغ 30 هزارتومان گرفت و برای پرنیان هم گفت که میگوید 6 سالش است تا بلیط نخواهد و مارا برد و بدون هیچ تشریفات دیگری و صف ایستادن و .. صاف رفتیم سوار شدیم و ایستگاه 7 پیاده شدیم. یعنی عملا بدون هیچ گونه صف ایستادن رفتیم بالا. ساعت 8:15 پارکینگ بودیم و 9 توی ایستگاه 7.

اونجا هم تو کلی بازی کردی  و از همه وسائلی که داشتی استفاده کردی و هم روی من برف ریختی و هم روی زمین یخ زده غلط زدی و ... که عکسهاش اینهاست:

در حال استفاده از لیوانهایی که داشتی و پر کردن از برف برای شلیک به بابا:

در حال غلط زدن روی برفهای یخ زده:

در حال درست کردن یک کوه برفی که بجای آدم برفی درست کردی:

بعد هم برگشتیم پایین و در راه برگشت با امیرحسین ( که توی همین نامه دانی با او آشنا شده ام) قرار گذاشتیم و همدیگر را دیدیم و کلی صحبت کردیم.

پرنیان منتظر امیرحسین و در حال خوردن چیپس کچاپ:

عکس از داخل کابین در مسیر برگشت:

بعدش اول رفتیم خانه مامان جون و بابا جون و آنها را دیدیم و بعدش آمدیم خانه.

امروز که به تو خیلی خوش گذشت ولی من بیشتر نگران بودم که مریض نشوی و ضمنا یک نگرانی ام این بود که اگر برایم اتفاقی بیافتد یا حتی کاری در حد یک دستشویی رفتن داشته باشم باید تو را تنهایی کجا بگذارم؟ فکر کنم که برای دفعات بعدی حتما بهتر است تنهایی نرویم!

راستی وضعیت هوای تهران هم از آن بالا خیلی وحشتناکتر بود که توی این عکس تقریبا مشخصه:

خلاصه امروز به کام تو بود با این نکته اخلاقی که موقع برگشتن تا گفتم بریم توی صف ، گفتی:"بابا بریم جا بزنیم" (یعنی مثل صبح که با همراهی آقای کارمند تله کابین توی صف نایستادیم، یک جوری برویم و جلو بزنیم) مانده بودم چه جوابی بدهم، آخرش گفتم:"بابایی، نباید هیچ وقت جا بزنیم، صبح هم رییس آن آقاهه بهش اجازه داده بود که بعضی ها را که مهمانش هستند، بدون صف ببرد و سوار کند والا نباید هیچ وقت جا بزنیم" به هرحال فکر کنم که توجیه شدی که صبح کار بدی نکرده ایم که بدون صف رفتیم و سوار شدیم هرچند خودم مطمئن نیستم.

بابا