سلام دختر گلم

اگر خاطرت باشد قبلا هم برایت نوشته ام که بعضی وقتها ، بعضی اتفاقات آنچنان با اتفاقات دیگری همزمان میشوند که نمیدانم باید چه توجیهی برایش داشت، بعضی میگویند "قسمت" بعضی میگویند "خواست خدا" بعضی هم میگویند " یک اتفاق ساده" و الان میخواهم یکی از این اتفاقات عجیب را برایت تعریف کنم:

من دوستی داشتم در دوره دبیرستان به نام "ابوالفضل" که خانواده فقیری داشتند که همین فقر باعث مشکلات خانوادگی زیادی شده بود مثلا مادرش چند باری به حالت قهر از خانه رفته بود و وضعیت از هم پاشیده ای داشتند؛ خوشبختانه نمیدانم با چه اتفاقاتی، ابوالفضل هم آمده بود در مدرسه ما و علیرغم غیر انتفاعی شدن از سال دوم، توانست با کمک اولیای مدرسه، درسش را تمام کند و در رشته خوبی ، مکانیک دانشگاه شریف، قبول شود ولی این مشکلات مالی روی او که از قضا روحیه حساسی هم داشت خیلی تاثیر گذاشته بود، یک بار خودکشی کرده بود که نجاتش داده بودند.

البته من خیلی با او نزدیک نبودم ولی وقتی متوجه عمق مشکلاتی که داشت شدم، سعی خودم را کردم که لااقل با حرف زدن و سنگ صبور بودن ، مقداری آرامش کنم ولی نشد، یک شب زنگ زده بود و خیلی ناراحت بود، من کاملا از لحن صحبتش متوجه شدم که حالش خیلی خراب است ، مقداری پول لازم داشت که جور نشده بود و من هم نداشتم که کمکش کنم، خدا حافظی کرد و بعد از یکی دو روز خبرش آمد که " شب خوابیده و دیگر بلند نشده" به همین سادگی.

باتوجه به مشکلاتی که همه دوستانش میدانستیم و سابقه یکبار خودکشی، تقریبا همه به این نتیجه رسیدیم که خودکشی کرده است و من از اینکه نتوانسته بودم در آن شب آخر ، کاری انجام دهم خیلی ناراحت بودم؛ البته پدرش در جلسه ای آمده بود و شواهد پزشکی قانونی را نشان داده بود که تایید کرده بودند، خود کشی نکرده است ولی دیگر چه اهمیتی داشت؟

بگذریم، این مقدمه طولانی را برایت گفتم تا یادی از دوستم ابوالفضل کرده باشم که بعد از حدود 13 سال ، چند روز پیش برایم SMSزد!

من همان روز تدفین، یک Contact درست کردم به نام او و تا مدتها آدرس مزار ابوالفضل را در موبایلم داشتم ، به این نیت که اگر رفتم بهشت زهرا ، سری هم به او بزنم ولی خجالت میکشم که بگویم در تمام این سالها فقط یکبار اینکار را کردم و بعد مدتی هم آدرسش را گم کردم؛ چند روز پیش که رفته بودیم بهشت زهرا برای تدفین آقاجان، رفتم از اتاق اطلاعات بهشت زهرا ، آدرس مزار مزار ابوالفضل را گرفتم و مجددا برایش یک Contact ساختم.

فردای آن روز بود که آن SMS عجیب رسید، شرکت بودم که صدای موبایلم بلند شد. آمدم و دیدم یک SMS جدید دارم، بازش که کردم ، در قسمت فرستنده نوشته شده بود : "ابوالفضل" واقعا جا خوردم، متن را که خواندم ، دیدم یک پیام تبلیغاتی است ولی نام فرستنده را ذکر کرده : " ابوالفضل" ، به مامانت گفتم، گفت:"شاید خواسته بگه که او هم به یاد توست و تشکر کرده که یادش کرده ای" نمیدانم باید این همزمانی ها را چطور تفسیر کرد ولی هر چه که هست باعث شد من مجددا یادی از این دوست قدیمی بکنم که در زندگی خیلی سختی کشید، بعد از زندگی را نمیدانم ، ولی واقعا احساس میکنم که هر وقت که به فکر ابوالفضل می افتم یا کاری میکنم، حتما اتفاقی می افتد که این ارتباط را به من یادآوری میکند، قبلا هم بوده که شاید بعدا برایت تعریف کردم.

فعلا که مامانت از دست این "پای کامپیوتر بودن" من کلافه شده و باید بروم.

خوش باشی، مثل همین الان که داری برای خودت نقاشی میکنی و آواز میخوانی.

باباجواد