سلام دختر گلم

دیشب علی آقای سرزعیم به مناسبت سالگرد فوت دوست دوران مدرسه مان "ابوالفضل عظیمی" خانه شان مراسم گرفته بود که البته فقط 7 نفر از بچه ها آمده بودند ولی خب بازهم خوب بود. بعد از مدتها همدیگر را دیدیم و به یاد ابوالفضل قرآن خواندیم.

فوت ابوالفضل هنوز هم برای همه مان یک ابهام است که طبیعی بود و سکته مغزی یا خودکشی. او رتبه 521 کنکور و دانشجوی مکانیک شریف بود با یک خانواده پرجمعیت 10 نفره و به هم ریخته که چند بار مادرش و پدرش در حد طلاق دعوا کرده بودند و البته به شدت از نظر مالی فقیر که همین فقر هم منشاء و عامل اصلی به هم ریختگی خانواده شان بود. برخوردهای خانواده با این پسر به شدت حساس و درونگرا هم اوضاع را بدتر کرده بود و سابقه یک بار خودکشی هم داشت.

با هم دوست و همکلاسی دبیرستان بودیم ، او رفت شریف و من هم امیرکبیر و دور شدیم ولی در یکی از اردوهای جهادی بعد از فارغ التحصیلی با هم بودیم و دوباره نزدیکتر شدیم و من بیشتر در جریان مشکلات خانوادگی و مالی اش قرار گرفتم ولی نتوانستم برایش کاری انجام دهم. من همیشه در مورد مرگ ابوالفضل خودم را سرزنش میکنم چون همان شب که فوت کرد به من زنگ زده بود و مشخص بود که از نظر روحی خیلی حالش بد است ولی من نمیتوانستم کاری انجام بدهم ، شاید اگر میشد که بگویم بیاید خانه مان یا کمی پول جور کنم برایش تا از ان حالت اضطرار در بیاید ، آن اتفاق نمی افتاد.

 دیشب که این ها را به سعید بابازاده گفتم ، دلداریم داد و راست هم میگفت که آن موقع من بعنوان یک دانشجو که خانه پدرم زندگی میکردم و بدون کار ، امکان مالی برای کمک نداشتم و نمیدانستم که فردایش چه اتفاقی می افتد، خودم هم همین فکرها را میکنم اما مطمئنم که اگر حدس میزدم که ممکن است چه اتفاقی بی افتد ، حتما کاری میکردم ، شاید برایش از کسی پول قرض میکردم یا هرجور بود می آوردمش خانه خودمان ولی این کارها را نکردم و فردایش دیگر ابوالفضل نبود ...

من نرسیدم مراسمهای خانواده اش را بروم ، فکر کنم ماموریت بودم و دیشب اولین مراسمی بود که بعد از اینهمه سال توانستم شرکت کنم و بعد از مدتها در جمع قرآن خواندم ، نشستیم و سوره "الرحمان" را خواندیم ، نیمه کمتر را بابازاده خواند و نیمه بیشترش را من. فکر نمیکردم بعد از این همه مدت که جلوی جمع ترتیل نخوانده بودم، بدون تپق و غلط بتوانم قرآن بخوانم.

قبل از قرآن خواندن هم که صحبت ابوالفضل شد ، وسط صحبت گریه ام گرفت و نتوانستم در موردش حرف بزنم. علی میگفت که ببینیم اگر خانواده اش نیاز به کمک مالی دارند ، کمکش کنیم که همه قبول داشتند و قرار شد اگر برای عروسی خواهرانش نیاز به جهیزیه و ... دارند کمک کنیم، این طوری شاید دینی که به او داشتیم و در زنده بودنش کاری نکردیم حالا بتوانیم انجام دهیم.

آقای نجفی از معلمهای دوران دبیرستان هم آمده بود و بعد از خواندن قرآن شروع به صحبت کردیم و تا ساعت حدود 10 شب مراسم طول کشید.

روحش شاد و یادش گرامی.

بابا