سلام دختر گلم

برایت نوشتم که دیشب رفته بودیم خانه علی آقای سرزعیم و مراسمی بود به یاد دوستمان ابوالفضل و اقای نجفی و چند تا دیگر از دوستان دبیرستان هم آمده بودند.

بعد از خواندن قرآن ، بحثهای معمول این جور جمعها شروع شد. آقای نجفی بعنوان یک فرد کاملا مذهبی و معتقد که آشنایی خوبی هم با قرآن و نهج البلاغه دارد، حرفهای خوب و جالبی میزد. نوع نگاهش به متون دینی و استنباطهایی که از آنها میکرد خیلی اخلاقی و مهربانانه بود، چیزی که این روزها خیلی کمتر در تریبونهای رسمی نشانی از آن می شنویم.

یکی از صحبتهای جالب آقای نجفی این بود که میگفت:" در مجلسی با یکی از آشنایان معمم که خیلی صحبت از تبعیت بی چون و چرا از دستورات ولی امر و امام و پیغمبر میکرد، به او گفتم : الان شب است یا روز؟ جواب داد: شب، گفتم: اگر پیغمبر الان بیاید و بگوید روز است، چه کار میکنی؟، سکوت کرد و پاسخی نداد و بعدش از خودم پرسید: شما چکار میکنی؟، من هم گفتم: اگر این حرف را بزند من میگویم پس تو پیغمبر نیستی که این حرف را میزنی!، پیغمبر آمده چیزهایی که ما نمیدانیم را به ما بگوید نه اینکه چیزهایی را که میدانیم و خودمان بلدیم را برعکس کند. "

برایم نوع جواب جالب بود و خودمانی. کاش میشد از اینجور صحبتها بیشتر با همدوره ای ها داشته باشیم. بعضی از بچه ها هم از تجربیات گرانقدر خودشان (!؟؟) از اتفاقات بعد از انتخابات سال 88 گفتند و چیزهایی که دیده بودند و سرشان آمده بود!

در صحبتها هم علی اشاره ای به یک کتاب کرد که دوباره داغ دلم تازه شد چون از آنهاست که داده ام به کسی و یادم نیست و الان غبطه اش را میخورم: کتاب "جانشینی پیامبر" نوشته مادلونگ و ترجمه شده در ایران که توسط انتشارات آستان قدس چاپ شده و در سال چاپش ، برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی هم شده است. دیشب به این فکر کردم که بروم و دوباره بخرمش ، بعضی کتابها هستند که خریدنشان ارزش دارد و این حتما یکی از همانهاست، یک پژوهش علمی و بی طرفانه از وقایع آن دوره حساس که کمتر از نویسندگان مسلمان میشود انتظارش را داشت.

بابا