سلام دختر گلم

مدتی بود که میخواستم از مادرت و سختی هایش بنویسم علتش هم این بود که این روزها خیلی سختی میکشد و داداش کوچولویت نیامده آنقدر اذیت کرده که به مامانت قول داده ام حتما تا به دنیا آمد گوشش را بگیرم و از خانه بیاندازمش بیرون تا آدم شود !شیطان

مادرت از آن دسته مادرانی است که بارداری خیلی اذیتشان میکند ، سر تو هم اذیت شد اما سر داداشت خیلی بیشتر شده است و دردها و ناراحتی هایی دارد که سر تو نداشت. طپش قلب و کمر درد و فشارخونی که بالا پایین میشود و ضعفهای شبانه و ... .

الان حدود 2 ماه است که همزمان با مریضی من و تو، او هم مریض شده و سرفه های شدید و ناراحتی های سرماخوردگی هم به سختی های بارداریش اضافه شده و از طرفی به خاطر بارداری نمیتواند دارو بخورد و فقط تحمل میکند اما حتی در این حال هم هنوز تا توی خواب کمترین صدایی میکنی از خواب میپرد و سرکشی میکند که مشکلی نداشته باشی. با همین خال خرابش که خیلی وقتها نه میتواند خوب بخوابد و نه حتی خوب بنشیند و هرکاری که میکند ، ناراحت است، صبح زود تو را برمیدارد و میبرد دکتر یا کلاسهای مختلفی که میروی و رسیدگی به درسهایت و ... تازه کارهای خانه هم هست. غذا پختن و ظرف شستن و .... منکه صبح ساعت 6 میروم و شب  ساعت 7می آیم . مادرت است و خانه و تو و هرکاری که پیش بیاید و البته بتواند. امروز که سرپا ایستاده بوده و ظرف میشسته ، کمردرد شدیدی گرفته بود. متاسفانه جایی برای خریدن ماشین ظرفشویی نداریم که لااقل بگیریم و مشکل ظرفها حل شود.

واقعا نمیدانم "مادر بودن" چه قدرتی به مادرت داده که میتواند این کارها را انجام دهد و تحمل کند. من که بعید است میتوانستم و حتما کم می آوردم.

موضوع از خواب پریدن و سرکشی به تو هم که واقعا برایم یک معما است چون بعضی وقتها که من دیرتر می آیم تا بخوابم و او خوابیده و سروصدایی مانند به هم خوردن ظرفها یا صدای تلویزیون و ... می آید ، بلند نمیشود و صبح اصلا یادش نیست که چه شده است ولی اگر کوچکترین صدایی از سمت اتاق تو بیاید یا توی خواب حرفی بزنی و ... فورا بلند میشود و می آید به تو سرکشی میکند. انگار توی خواب هم صداهای مختلف را بررسی میکند و فقط صدای مربوط به توست که واکنش میدهد.

اینها را برایت گفتم که بدانی و بزرگ که شدی قدرش را بدانی و کمتر اذیتش کنی الان که هر شلنگ تخته ای میخواهی می اندازی و من هرچه میگویم که مامان حالش خوب نیست و تو باید کمک کنی ، گوش نمیدهی امیدوارم بزرگ که شدی، جبران کنی.

کاش میشد که من هم بیشتر کمکش کنم ولی با این وضع رفت و آمد کاری که ما داریم ، نمیشود . امیدوارم من هم بتوانم زحماتش را جبران کنم.

فعلا از همه چیز مهمتر این است که داداش کوچولویت سلامت به دنیا بیاید و مادرت هم حالش خوب باشد و سایه اش سرمان باشد.

دعا کن بابایی.

بابا