سلام دختر گلم

این روزها خیلی گرفتارم، اصلا فرصت سرخاراندن هم ندارم، نامه هایم باقی میماند و شبها اگر برسم می خوانمشان و بعضی وقتها هم تا کسی صدایش در نیاید، متوجه نمیشوم که چیزی گفته و باید جواب میدادم.

بیشتر گرفتاری هم برمیگردد به نتیجه عجله ها و کار نکردن درست و اصولی که بدجوری گیرمان انداخته است. مخلوط :

  •  یک محصول پیچیده،
  • با مشتریان متوقع و بعضا بی انصاف،
  • و ساده دلی و بی تجربگی ما در امضای قرارداد و پذیرفتن تعهدات زیاد بدون مطالعه دقیق
  •  و نداشتن دید بلند مدت برای تغییر سازمان متناسب با شرایط محیطی

یک آش شله قلمکاری شده که یک وجب رویش روغن دارد و کسی جز خودمان هم قرار نیست مزه اش را بچشد.

به همه اینها اگر ناهماهنگی ها و رقابت های شخصی و روابط کاری آزاردهنده و سازماندهی نامناسب  را اضافی کنی تازه شاید بشود شرایطی که الان بابا در آن قرار دارد.

امروز به شوخی به یکی از همکاران میگفتم که الان یک عده همه اش حواسشان به بورس است و کاری به کارهای دیگر ندارند، یک عده هم که دارند مدام میزنند توی سر خودشان و دیگران و راه حلی برای مشکلات ندارند ، امثال ما هم وسط این دو عده گیر کرده ایم و فقط اعصابمان خرد میشود که چرا دسته اول حواسشان به کار نیست و چرا دسته دوم بجای حل مشکلات دارند میزنند توی سر خودشان و دیگران.

دیروز جلسه ای داشتیم که آقای مدیرعامل تعهدات جدید سال آینده و باقی مانده امسال را مرور کرد که واقعا حجمش با این وضعیت که داریم وحشتناک بود، توی این اوضاع صنعت که خیلی ها کار ندارند که انجام بدهند ما دقیقا مصداق تبدیل "فرصت به تهدید" شده ایم فرصت کارهای جدید و درآمد زا را با پریدن بدون آمادگی وسط شان داریم به هدر میدهیم و کسی هم نیست که فکری بکند.

در جلسه امروز وقتی سوال شد که کسی حرفی دارد یا نه ، کسی حرفی نزد، بعضی از همکاران با نگاه و زیرلبی به من میگفتند که تو بگو، من هم گفتم : چی بگم همه چیز خوب است و ما مجری اوامر هستیم ! 

اگر مدیر شدی یادت باشد، سکوت مدیران در قبال مشکلاتی که میدانی که میدانند، یعنی یک مشکل خیلی بزرگ !

امیدوارم دچار این چنین مشکلاتی نشوی یا راه حلی برایشان داشته باشی.

بابا