سلام دختر گلم

چند روزی است که شروع کرده ایم به آماده شدن برای آمدن مهمان جدیدمان: داداشت ، جمعه رفتیم و تخت دیدیم که برای تو بخریم و تخت الان تو بشود برای او. احتمالا آخر این هفته برویم و خرید کنیم. بگذریم که کلی غر زدی و تختی را انتخاب کردی که من و مامان مناسب نمیدانیم ولی به هرحال فکر کنم که به یک توافقی موقع خرید برسیم!

امروز هم که از صبح شروع کردیم به جابجایی اتاق خواب خودمان با اتاق خواب تو چون هرجور که حساب کردیم ، توی اتاق تو ، دو تا تخت جا نمیشد و باید اتاق خودمان که بزرگتر است را بگذاریم برای تو و داداشت ضمنا مجبور شدیم درب اتاق تو را هم برداریم تا تختمان جا بشود و باید برویم برای آن اتاق کی درب آکاردئونی بخریم. جابجایی اتاقها تا عصر طول کشید از بس که تو خرت و پرت داشتی و البته هر دو اتاق کوچک بود و برای هرکاری باید کلی حساب و کتاب میکردیم هرچند ظاهرا باز هم قدرت جذب اتفاقهای نادر سراغم آمده بود و اتفاقهایی افتاد که یاد کارتون "پت و مت" افتاده بودم مثلا:

  • دایی حامد آمده بود که در جابجایی تخت و تشک بزرگ خودمان کمکمان کند ، موقع باز کردن پیچها برای اینکه مرتب میگذاشت روی زمین  و ممکن بود برود داخل جارو برقی از او خواستم که بگذارد داخل جیبش ولی بعدش یادمان رفت و او رفت به دیدن دوستانش آن سر شهر. موقع سر هم کردن تختها که متوجه شدم مجبور شدم از او بخواهم که با پیک پیچها را بفرستد تا کار معطل نشود !
  • اتاق تو را که جارو برقی زدم ، جارو برقی را برگرداندم داخل کمد توی اتاق. بعدش شروع کردم به بازکردن تکه های تخت خودمان و آوردم و گذاشتم توی اتاق تو. وقتی تمام شد و خواستم داخل اتاقرا جارو بزنم، دیدم وسایل جلوی کمد را گرفته و نمیتوانم جارو بردارم، خلاصه مجبور شدم بروم و از همسایه ! جارو برقی بگیرم و اتاق را جارو بزنم!

ضمنا هنوز کارها تمام تمام نشده است چون کار خرید تخت جدید و آوردنش به خانه و ضمنا مقداری کار برقی و تلفنی هم باقی مانده چون باید لوسترها را هم جابجا کنم و ضمنا سیم کشی تلفن را که جمع کرده ام دوباره سرهم کنم. امیدوارم توی این کارهای برقی آن قدرت جاذبه اتفاقات نخواهد فعال شود !

راستی امروز وقتی که دست تنها داشتم کار میکردم ، به مامانت گفتم:"ببین پسر داشتن چه خوبه، الان اگه پسر داشتیم میامد کمک و دست تنها نبودم" جواب داد که :"اگه دختر بود چی میگفتی؟" گقتم :"میگفتم ببین دختر داشتن چه خوبه اگه الان بود میامد کمکم" خلاصه کم نیاوردم ولی خب مامانت گذاشت به حساب اینکه پسر دوست دارم. واقعیتش این که اگر فقط یک بچه داشتیم دلم میخواست که دختر باشد ولی حالا که قرار است دومی باشد بیشتر دلم میخواست که پسر شود ، حالا به نظرت واقعا من پسر دوستم؟ خودم که اینطور فکر نمیکنم.

بابا