سلام دختر گلم

چند روز پیش دوست خوبم جناب کریمی سخنرانی آقای ملکیان در مورد "فهم نادرست از دین" را برایم فرستاد که به نظرم هم خیلی جالب و زیباست و هم خیلی مهم است. از این نظر که به نظرم خیلی دقیق و موشکافانه وضعیت نامناسب اخلاقی جامعه مان را تحلیل میکند. کاش میشد که این حرفها بیشتر پخش شود و افراد بیشتری ببینند و به آن فکر کنند. بجز پذیرش اینکه مشکل داریم و تلاش برای درک مشکل و ریشه یابی آن در سطح عموم، بعید است که بتوانیم مشکلات اخلاقی جامعه مان را حل کنیم.

امیدوارم وقتی تو بزرگ میشوی ، مشکلات کمتر شده باشد و البته خودت هم به این موضوعات علاقه داشته باشی و بتوانی در حد خودت برای کمتر شدن مشکلات تلاش کنی. متن سخنرانی آقای ملکیان در ادامه مطلب آمده است.

بابا


تأثیرات اجتماعی فهم نادرست از دین
مصطفی ملکیان

یکى از نکاتى که همه ادیان و مذاهب بر آن تاکید کرده اند، آن است که: «عالم بیرون دگرگون نخواهد شد، مگر اینکه قبلا عالم درون دگرگون شده باشد» . هرگونه دگرگونى در عالم بیرون متوقف استبر دگرگونى در عالم درون . این نکته مورد اجماع همه ادیان و مذاهب جهانى است .
به لسان ملموستر و محسوستر، در ظرف زندگى فردى، که محل بحث امروز من نیست، و نیز در ظرف زندگى جمعى، که بحث امروز من حول آن است، امکان ندارد در زندگى بیرونىتان دگرگونى حادث شود، مگر اینکه در ظرف درونتان دگرگونى حادث شده باشد .
این نکته را اگر بخواهیم به لسان فنىتر بیان کنیم - یعنى به لسان کسانى که در باب تغییرات اجتماعى سخن مىگویند - باید بگوییم که به لحاظ دگرگونىهاى اجتماعى، روانشناسى بر جامعهشناسى مقدم است .
اگر این دو را به درستى فهم نکنیم، در ظرف زندگى اجتماعى، دستکم دو مغالطه به وجود مى آید . اولین اثرش این است که در زندگى سیاستزده مىشویم . مراد از سیاست را نیز دقیقا روشن کنم . شک نیست که وظیفه اخلاقى هر انسانى مداخله در امور سیاسى است . اینکه بگوییم وظیفه اخلاقى ما آن است که وارد سیاستشویم یک نکته است، و سیاستزدگى نکتهاى دیگر . سیاستزدگى معلول این است که نفهمیدهایم دگرگونى بیرونى بر دگرگونى درونى متوقف است . سیاستزدگى دقیقا یعنى چه؟ سیاستزده کسى است که اعتقاد داشته باشد یگانه مشکل جامعه یا بزرگترین مشکل جامعه یا علتالعلل مشکلات جامعه، رژیم سیاسى حاکم بر جامعه است . اگر شما به هر کدام از این سه مدعا و به هر کدام از این سه قسم معتقد باشید در این صورت، شما را سیاستزده مىدانم .
به نظر من انقلابىها همه سیاستزدهاند . آنان نمىدانند که براى هر دگرگونى آفاقى، نخست باید دگرگونى انفسى متناظر با آن، و البته متناسب با آن، پدید آمده باشد و اگر پدید نیامده باشد، هیچ دگرگونى آفاقى رخ نخواهد داد . عدم توجه به این نکته علاوه بر سیاستزدگى به یک چیز دیگر هم میدان مىدهد و آن نظریه توطئه است . مدعاى نظریه توطئه دقیقا این است که همیشه دیگرانى قصد تخریب مرا دارند . حال اگر من فردم، دیگران هم افرادى خواهند بود، و اگر من یک نظام سیاسى هستم یا یک جامعه هستم، دیگران هم نظامها یا جوامع دیگر خواهند بود .
این نظریه، در واقع، مرهون عدم توجه به این نکته است که هرچند در دنیا توطئه وجود دارد، اولا همه دنیا مشغول توطئه بر ضد تو نیستند، و ثانیا به فرض اینکه همه در حال توطئه بر ضد تو باشند، توفیق توطئه دیگران بر یک زمینه درونى موجود در تو متوقف است .
نظریه توطئه ناشى از آن است که ما توجه نمىکنیم که تا در درون آدمى چیزى دگرگون نشود، کسى نمىتواند در بیرون او چیزى را دگرگون کند . اگر همین نکته را به لسان متعارفترى بگویم، به معناى اصالت تغییر فرهنگى است . این تقدم فرهنگ بر سیاست و تقدم بر اقتصاد را نشان مىدهد . مدعاى بنده نیز همین بوده است، و نه تنها مدعاى بنده، که یکى از تعالیم همه ادیان و مذاهب نیز همین نکته مىباشد . بنابراین همه کسانى که در جامعه ما، توسعه سیاسى را مقدم بر توسعه اقتصادى، یا توسعه اقتصادى را مقدم بر توسعه سیاسى معرفى مىکنند، همه به یکسان این پیام دینى را نفهمیدهاند .
اما تغییر فرهنگى به چه معناست؟ تغییر فرهنگى یعنى تغییر در ناحیه فرهنگها . هر وقت در ناحیه باورهاى من تغییر درونى حادث شد، ما در پى آن، دگرگونى بیرونى را شاهد خواهیم بود و این دگرگونى فرهنگى مىتواند دگرگونىهاى سیاسى، اقتصادى و اجتماعى را فراهم آورد .
بخش مهمى از باورهاى جامعهاى همانند جامعه ما باورهاى دینى هستند، و اگر اینطور باشد آنگاه مىتوان ادعا کرد که سوءفهم از دین مىتواند در مناسبات اجتماعى اثر بگذارد . در اینجا به سوء فهم هایى که به نظر مىرسد درشتتر و کلانتر باشند، اشاره مىکنم:
الف) اولین سوء فهم از دین این است که ما دیندارى را به معناى مالک حقیقت بودن تلقى کنیم; نه طالب حقیقت بودن . همه کسانى که دیندارى را داشتن یک حقیقت مىدانند، اولا سوء فهم از دین دارند، و ثانیا این سوء فهمشان تاثیر عمیقى بر مناسبات اجتماعىشان خواهد داشت . براى روشن شدن این نکته، مىتوان از یک تمثیل استفاده کرد; تمثیلى که بعضى از عرفا از آن استفاده مىکردند و در بعضى ادیان و مذاهب شرقى نیز آمده است: پرتاب شدن انسان در اقیانوس یا دریاى هستى . کسانى گمان مىکنند که براى اینکه بتوانیم در این اقیانوس راه به ساحل ببریم، باید سوار کشتى شویم، و کسانى گمان مىکنند که بر ماست که شناکنیم .
متدینان در طول تاریخ متاسفانه گمان مىکنند که دیندارى کشتى سوارى است، و نمىدانند که در واقع، نوعى شناگرى است . وقتى شما دیندارى را سوار شدن بر کشتى فرض کنید، این تلقى نتایج فرعى فراوانى به دنبال خواهد داشت و چنانچه تلقىتان این باشد که دیندارى مانند شناگرى است، به نتایج فراوان دیگرى دست خواهید یافت . در اینجا به برخى از این نتایج اشاره مىکنم:
1 . انسانى که خود را سوار کشتى مىبیند بر این تصور است که کشتى سواران همه اهل نجاتند، مگر بر حسب تصادف . علاوه بر این، همزمان تصورش بر این است که همه کسانى که سوار کشتى نیستند و روى موجها در حال شنا هستند غرق خواهند شد، مگر بر حسب تصادف .
از این لحاظ، کسانى که تلقىشان از دیندارى کشتى سوارى است فکر مىکنند مسلمین اهل نجاتاند، مگر اینکه تصادفى رخ دهد، و آنها که مسلمان نیستند همه اهل غرقند، مگر اینکه باز تصادفى در کار باشد .

2 . وقتى شما شناگر باشید، فقط با شناکردن امید به نجات دارید، نه با هیچ کار دیگرى . به عبارت دیگر، همه شناگران هم و غم واحدى دارند که همان شناگرى است . اما همه کسانى که سوار کشتى هستند مىگویند ما درون کشتى و نجات یافته هستیم .

3 . در کشتى، همه تعینات سرجاى خود باقى مىمانند . در کشتى، مهندس هنوز مهندس است; استاد دانشگاه هنوز استاد دانشگاه است و آشپز هم هنوز آشپز است و ... اما وقتى شما شناگر شدید، تمام تعینات باید کنار روند; صرفا به میزان شناگرى خود باید توجه کنید .
تعلیم دین این است که باید شناگرى کرد، «لیس للانسان الا ما سعى × و ان سعیه سوف یرى» ; (1) «فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره × و من یعمل مثقال ذرة شرا یره» . (2) این آیه، در واقع، بدان معنا نیست که ما مالک حقیقت هستیم .
شناگرى واقعى در این دریا به معناى دست و پا زدن نیست; به معناى کاملا آرام گرفتن است . قابلترین شناگر آن کسى است که بتواند بیش از هر کس دیگرى روى آب ساکن قرار بگیرد . هرکه ساکنتر باشد، روى آب بیشتر قرار مىگیرد و هرکه دست و پاى بیشترى بزند، بیشتر زیر آب مىرود . این نکته بدان معناست که دیندارى تسلیم حقیقتبودن است; نه دخل و تصرف در حقیقت .
اینکه خود را مالک حقیقت بدانیم، باعث مىشود در مناسبات اجتماعىمان، نسبتبه دیگران پنج رویکرد پیدا کنیم . این پنج رویکرد پنج معضل اجتماعى ما هستند:
1 . خودشیفتگى (نارسیسم): خودشیفتگى بدین معناست که فرد یا گروه اجتماعى، بر اساس برآوردى از خود که مطابق با واقع نیست، خود را بیش از آنچه هست، برآورد مىکند . به عبارت دیگر، من هرچه را در خودم هست، چه هنر چه عیب، هنر ببینم . همه ما خودشیفتهایم! به همان میزانى که خود را مالک حقیقتى به نام دین مىدانیم، خودشیفته هستیم .

2 . پیشداورى: پیشداورى یعنى پیش از آشنایى و تجربه حکم کردن . ما نسبتبه همه ادیان و مذاهب دیگر پیشداورى مىکنیم . شکى نیست که در همه ادیان، یک نوع محبت عام تبلیغ مىشود . محبت عام یعنى محبتبه همه انسانها; چه همکیش و چه ناهمکیش; چه کسانى که در جرگه آیینى ما هستند و چه کسانى که در جرگه آیینى ما نیستند . اما عملا کسانى که دین را به ما القا مىکنند، این کار را انجام مىدهند که این محبت عام، این رحمت عام، آهستهآهسته مضیق و مضیقتر مىشود تا آنجا که تنها به چند نفر اختصاص مىیابد .
من به این تعبیر گاندى معتقدم (گاندى البته از منظر دین خود، این حرف را مىزد; ولى تمام ادیان به این نکته معتقدند) که «من از گناه نفرت دارم ولى به گناهکار عشق مىروزم» . این همان نظریه محبت عام است . اما این نظریه در کجاى تاریخ، در مقام عمل، به فرجام رسیده است؟ هیچگاه; به دلیل آنکه ما خود را مالک حقیقت مىدانیم و هرکه خود را مالک حقیقتبداند، نسبتبه دیگران پیشداورى دارد و آنها را معاند با حقیقت مىداند .

3 . تعصب: تعصب غیر از پیشداورى است; هرچند ما معمولا این دو را به یک معنا و مترادف و نزدیک به هم بهکار مىبریم . تعصب یعنى نوع خاصى از وفادارى . وفادارى اى که در آن فرد وفادار گمان مىکند خود وفادارى ارزش دارد، نه متعلق وفادارى .
4 . جزم و جمود (دگماتیسم): جزم و جمود بدان معناست که میزان قطعیتى که شما نسبتبه باورهایتان دارید با شواهدى که آن باورها را تایید مىکنند، متناسب نباشد .

5 . بى مدارایى و عدم تسامح: بى مدارایى یعنى اعتقاد به اینکه آنچه دیگران بدان باور دارند، در امور نظرى، کاذب است و، در امور عملى، خلاف اخلاق .

همه ویژگىهاى پنجگانه فوق، یعنى خودشیفتگى، پیشداورى، تعصب، جمود و عدم تسامح، به دلیل همان سوءفهم اولیه از دین حادث مىشود: اینکه دین را سوار کشتى شدن تلقى کنیم، نه شناگرى . اگر ما دیندارى را شناگرى تلقى کنیم، هیچکدام از این پنجحالت پیش نمىآید . زیرا کسانى که شناگرند، اصلا نمىفهمند که چه کسى شناگر است و چه کسى نیست . چون همه هم و غمشان متوجه خودشان است; اما کسانى که سوار کشتى هستند مىتوانند به دیگران نظر کنند .
ب) در همه ادیان ابراهیمى پدیدهاى به نام ایمان وجود دارد; اما در ادیان غیر ابراهیمى ایمان وجود ندارد . در ادیان غیر ابراهیمى، مثل آیین هندو، آیین بودا، آیین دائو، آیین شینتو و ... ، چیزى به نام ایمان وجود ندارد و بهجاى آن، پدیدهاى به نام امید وجود دارد که غیر از ایمان است . چیزى به نام تسلیم و توکل وجود دارد که آن هم غیر از ایمان است . ایمان دقیقا به معناى تعبد نیست . دست کم ایمان، در اکثر معانى خود، غیر از تعبد است . در ادیان ابراهیمى، متدینان همان قداستى را که براى ایمان یافتهاند، براى تعبد هم قائل شدهاند . تعبد در واقع یک سوء فهم از دین است . تعبد این صورت استدلالى است که کسى بگوید «الف ب است چون X مىگوید الف ب است» . تعبد اگر اینگونه باشد، هیچگونه محمل عقلانى ندارد . یک صورت دیگرى هم از تعبد وجود دارد که بسیار نادرالوجود است و اصلا لفظ تعبد برازندهاش نیست; ولى اگر تحقق پیدا کند، عقلانى است . آن صورت، این است که کسى بگوید: «الف ب است چون X مىگوید الف ب است; و برهان قاطعى اقامه شده است که هرچه X مىگوید درست استیا سخنانى که هم سنخ «الف ب است» مىباشند، اگر از X صادر شده باشند، درست هستند» . چنین چیزى کمتر وجود دارد . با این همه من کارى به خود تعبد هم ندارم . مشکل عمدهاى که در سوء فهم از دین پدید آمده، تسرى دادن تعبد به امورى است که تسرى دادن به آن امور درست نیست .
براى مثال، یک شیعه دوازده امامى باید نسبت به چهارده معصوم تعبد داشته باشد . اما آیا او حق دارد این تعبد را به نفر پانزدهم و شانزدهم و صدم و هزارم نیز تسرى دهد؟ این تعبدگرایى افراطى بزرگترین سوء فهم از دین پس از سوء فهم اول است . دین نه تنها انسانها را کمابیش آماده تعبد مىکند، آماده این هم مىکند که تعبد را به تعداد بسیار عدیدهاى تسرى دهیم .
قرآن به صورت تاریخى گفته است «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله» ; یعنى یهودیان و مسیحیان روحانیون خود را علاوه بر خدا مىپرستیدند . یکى از صحابه امام باقر علیه السلام یا امام صادق علیه السلام - شک از بنده است - از امام مىپرسد آیا واقعا علماى یهود از آنها مىخواستند که شما ما را بپرستید؟ امام در جواب مىگویند: اینها معاملهاى را که انسان باید با خدا انجام دهد با علماى دینشان مىکردند . تنها خداست که باید سخنانش را بدون دلیل پذیرفت و شما سخن هرکسى را بدون دلیل بپذیرید، او را پرستیده اید . اگر سخن روحانیون را هم بدون دلیل پذیرفتیم، در واقع روحانى پرست شده ایم .
اگر هم خودم و هم شما را آمیخته اى از حق و باطل بدانم، آمیخته اى از درست و نادرست بدانم، دیگر دشمنى پیدا نمىکنیم . گفتوگوى نقادانه پیدا مىکنیم .
ج) اگر به تحقیق درباره همه ادیان زنده جهان بپردازیم، خواهیم دید که همه توحیدى اند; منتهى توحیدى نه به این معنا که به خداى متشخص انسانوار قائلاند . ما وقتى مىگوییم دینمان توحیدى است از این گزاره چه مىفهمیم؟ معنایش این است که به هر چیز دیگرى شیفتگى بى قید و شرط نشان دادى، بت پرست هستى .
به نظر مىرسد سومین بدفهمى که از دین داریم این است که بتپرستى و توحید را صرفا یک بحث منطقى تلقى کرده ایم . توحید را گفته ایم یعنى یک خدا در جهان وجود دارد; مانند اینکه بگوییم کره زمین تنها یک ماه دارد .
توحید براى بیان یک واقعیت منطقى نیامده است . بلکه براى بیان این نکته آمده که پرستش را باید تنها به خدا معطوف کرد . باید فقط حق پرست باشیم . مگر ما غیر از حق هم مىپرستیم؟ یک نمونه اش را در مثال قبل گفتم . ما روحانیت پرستیم (پرستش که شاخ و دم ندارد) . شما اگر بگویید فلان سخن درست است، چون فلان روحانى گفته است، روحانى پرست خواهید بود .
ویژگى دومى هم وجود دارد که از روحانیت پرستى بزرگتر است و آن خودپرستى است . ما خودمان را هم مىپرستیم . خودپرستى وجوه مختلف دارد که من تنها به یکى از آنها اشاره مىکنم: ما عقیده خود را مىپرستیم . هرکه عقیده خود را پرستید، خودپرست است، و هرکه خودپرستبود، خداپرست نیست . علامت اینکه خودپرست نیستم این است که حاضرم عقیده ام را با هر عقیده دیگر یا هر واقعیت دیگرى مواجه سازم; اگر در این مصاف، حقانیت عقیده ام اثبات شد، از آن به بعد، به این عقاید پاىبندم . دلیل پاىبندى من این است که عقاید مذکور حق بوده اند; اگر در این مصاف، عقیده من شکست خورد، دست از آن بر مىدارم . علامت انسانى که خودپرست نیست، نداشتن عقیده نیست، بلکه به مواجهه عقاید و واقعیتهاى دیگر رفتن است . این نکته همان چیزى است که در روانشناسان دینى آن را «دین به بلوغ رسیده» مىخوانند .
در واقع، متدینان به دلیل تلقى اى که از دین دارند، و به دلیل قداستى که براى عقاید خود قائلاند، دیگر نمىتوانند دیالوگ کنند و در جامعهاى که دیالوگ امکانپذیر نباشد، دو چیز صورتپذیر خواهد بود: فریبکارى و خشونت .
د) یکى از بدفهمىها این است که شما دین را، که یک ساحت وسیع یکسانى است، حجره حجره کنید و سپس تمام آن را در یک حجره جاى دهید . حجره حجره کردن دین یعنى چه؟ دین یک فلسفه زندگى است که باید به خورد کل زندگى ما برود; مثل روغنى که به خورد چوب مىرود . دین باید همه زندگى ما را دینى کند . حالا اگر شما آمدید براى دین حجراتى درست کردید و بعد همه آن را در یک حجره خلاصه کردید، در اینجا گفته مىشود که شما دین را در حجره خاصى محدود کردها ید .
هر دین و مذهبى معمولا التزام به خود را بر دو - سه چیز مبتنى مىکند; براى مثال، در مسیحیت، هویت خود را در این مىدانند که مشروبات الکلى نمىخورند; یا کاتولیکها تمام هم و غم شان را معطوف به این کردهاند که رابطه جنسى خارج از چارچوب زناشویى ندارند . شیعه بودن ما در ایران به چیست؟ مرد ریش داشته باشد و زن حجاب . اخلاق جنسى هم در یک حد خاصى رعایت شود . البته اگر طرف نماز را در مسجد و به جماعتبرگزار کند، دیگر مسئله حل است . در آیین هندو - البته فرقهاى که اکنون طرفداران بیشترى دارد - کسى که 1) اگر به زور هم متوسل شوند، گوشت گاو نخورد، 2) حداقل هفتهاى یک بار به پرستشگاه برود و 3) اگر زن بود و شوهرش وفات کرد، حاضر به سوختن با شوهرش شود، رستگار خواهد بود .
مىگفتند اگر على را دوست بدارى، به حسنه اى دست یافته اى که دیگر از آن به بعد هیچ سیئه اى مضر نیست، و اگر على را دشمن بدارى، سیئه اى دامنگیرت شده است که هیچ حسنه اى نفعى ندارد . این حجره حجره کردن دین است . معمولا تا مىگویند فلانى سنى مذهب است، اول چیزى که تداعى مىشود این است که نماز را اول وقت مىخواند . این هیچ اشکالى ندارد; ولى مسئله این است که یک مسلمان سنى مذهب نباید بگوید ما چون نماز را اول وقت مىخوانیم پس دیگر مشکل نداریم . دین باید فلسفه جامع زندگى باشد و نباید به دو سه چیز منحصر شود .
این نوع برداشت از دین خطر بسیار بزرگى براى ما ایجاد مىکند; به این معنا که مناسبات اجتماعى ناشى از این باور مناسبات اجتماعى نامطلوبى خواهند بود .
ه) تلقى نادرستى است اگر گمان کنیم که باید خادم خدا باشیم و نه خادم مردم . این تلقى ابتدا در میان مسیحیان پدید آمد و بعدا در ادیان دیگر هم به وجود آمد که باید تنها به عبادیات بها داد; نه به اخلاقیات، باید خادم خدا بود نه خادم مردم . کانت در کتاب دین در محدوده عقل، که تنها کتابى است که در فلسفه دین نوشته است، مىگوید: «عبادیات در ادیان چیزى است عین چاپلوسى نزد مستبدان شرقى» .
اگر عباداتى نظیر نماز و روزه و حج و ... ، که در ادیان و مذاهب دیگر نیز وجود دارند، مقدمه رشد اخلاقى و معنوى ما نشوند، همین سخن کانت درباره آنها صادق است . عبادیات تنها وقتى ارزشمندند که در خدمت اخلاق باشند، آن وقت اخلاق یک بعد اجتماعى پیدا مىکند که از آن به اخلاق اجتماعى تعبیر مىشود و بعد دیگر آن، فردى است که به آن اخلاق معنوى مىگوییم . بسیارى از ما فکر مىکنیم عبادیات به ذات مطلوبند; نه اینکه مطلوب به غیر باشد .
و) یکى دیگر از بیمارىهاى شایع اجتماعى، بیمارى بىصداقتى است . بیمارى یکى نبودن ظاهر و باطن است که دقیقا از سوء فهم تعالیم دینى نشئت مىگیرد . در دین ما دو یا سه مفهوم وجود دارد که کاملا استعداد بدفهمى را دارند: دروغ مصلحتآمیز و تقیه .
البته تقیه اختصاص به شیعیان دارد . این دو مفهوم، که من به اصل آنها کارى ندارم، زمینه بسیار مساعدى را، بهویژه در جهان اسلام و باز مخصوصا در جهان تشیع، براى بىصداقتى آماده کردهاند . هرگونه بىصداقتى را با تمسک به این دو مسئله توجیه کردهاند . این انصافا بزرگترین مشکل اخلاقى ماست . در واقع، ظاهر و باطن ما بر یکدیگر انطباق ندارند; یعنى کل وجودمان یک پارچه نیست . گویى «التقیه دینى و دین آبائى» تبلیغ بىصداقتى مىکند .
دروغ گفتن تنها یکى از مصادیق بى صداقتى است . دروغ گفتن زمانى است که عقیده با گفته مطابقت نداشته باشد . ولى بسیارى از ساحتهاى دیگر نیز باید با هم مطابقت داشته باشند . این دروغ گفتنها، ریاکارىها و چاپلوسىها هم از بى صداقتى و فهم نادرست دین ناشى مىشوند.