سلام دختر گلم

آقای دکتر "اریک برن" (مبدع نظریه "تحلیل رفتار متقابل" که کتاب معروفش "I'm OK, You're OK" در ایران با نام " وضعیت آخر" توسط "اسماعیل فصیح" ترجمه شده  است و کتاب بسیار خوبی است و من به همه خصوصا مدیرانی که تازه مدیر شده اند، توصیه میکنم که بخوانند) کتابی دارد به نام "بازیها". تا یادم نرفته بگویم که اصطلاح "کودک درون" که خیلی ها استفاده میکنند هم شاید بعد از نظرات ایشان خیلی رواج پیدا کرده باشد.

در "بازیها" نویسنده، بازیهایی را که در روابط بین افراد هست و اگر مراقب نباشند که بازی است، هم وقتشان تلف میشود و هم روابطشان خراب میشود، توضیح میدهد و هدف از هر بازی را هم میگوید و نشان میدهد که چطور میشود از دور باطل آن بازیها خارج شویم. البته برای بهتر فهمیدن نظریات ایشان ، اول باید کتاب "وضعیت آخر" را بخوانی و بعد "بازیها".

این مقدمه را گفتم که برایت بگویم در سازمانها هم نوع دیگری از بازیها را داریم که مانند همان بازیهای روابط انسانی که شاید هدفشان خوب باشد و مبتنی بر نیازی واقعی شکل گرفته باشند اما به دلایلی که توضیح میدهم ، نه تنها به هدفی که دارند نمیرسند ، بلکه ضررهایی هم دارند . اولی آنها که برایت میگویم و خیلی هم باب است، "استراتژی بازی" است.

"استراتژی بازی"یعنی مدیری کارکنانش را دعوت میکند که در مورد استراتژیهای سازمانی نظر بدهند و چه از این بهتر . مدیران واحدهای مختلف می نشینند و ضمن خوردن کیک و شیرینی و نوشیدن چای و قهوه ، در مورد اثرات سیاستهای کلان مملکت روی کسب و کار شرکتشان صحبت میکنند و نظر میدهند که چه باید کرد که فلان تصمیم گیری در بودجه، روی کارمان تاثیر منفی نداشته باشد یا از بهمان سیاست دولت بتوانیم به نفع سازمان مان استفاده کنیم. نظرات داده میشود و خوردنیها خورده میشوند و بعدش هم همه میروند سر کار هایی که دارند تا سال بعد و جلسه بعد و همین جور تا به آخر.

اینکه میگویم "استراتژی بازی" منظورم این نیست که نباید استراتژی داشت یا در این جلسات حرفهای بدی زده میشود، نه ، اما وقتی قرار نیست از حرفهایی که زده میشود استفاده شود یا اساسا خیلی قبل از تهیه این استراتژیها ، همه برنامه های اجرایی تا جزئی ترین مشخصاتش ، تصمیم گیری شده و نهایی شده است، معنی این بازیها چیست؟

البته حتی اگر همین بازی را هم خوب و درست بازی کنیم ، خوب است ولی حتی همین را هم خوب بازی نمیکنیم یعنی مثلا ما که در شرکتمان هیچ کاری روی استراتژیهای عملیاتی نمیکنیم ، می نشینیم و روی استراتژیهای سطح Corporate بحث میکنیم که مثلا اگر قیمت برق در سال آینده تغییر کند، چه تاثیر روی کسب و کار شرکت ما می گذارد؟ یا قیمت ارز و بودجه بخش برق در بودجه سال آینده و ... اگر کم یا زیاد شد، ما باید چکار کنیم؟

حرفها و بحثهای خوبی هم میشود اما بعدش؟ هیچ ، متنی تهیه میشود و میفرستیم برای مدیرعامل یا حتی مدیرعامل گروه و ... بعد از مدتها (که احتمالا دیگر این تصمیمات ، بیات شده اند  و به درد نمیخورند) جلساتی برای جمعبندی روی آن نظرات برگزار میشود و باز هم ؟ هیچ چون حتی اگر بخواهیم این تصمیماتی که الان گرفته ایم را آن موقع که تصویب شد و نهایی شد، اجرا کنیم چون تغییرات خیلی زیاد است و غیرقابل پیش بینی، دیگر تصمیمات فعلی به درد نمیخورند واگر ابلاغ هم بشود باید کلی جلسه رویش بگذاریم و توضیح بدهیم که این تصمیمات بدرد نمیخورد و باید تصمیمات جدیدی باید گرفته شود و .... دوباره روز از نو و روزی از نو.

از طرفی داشتن استراتژی وقتی بدرد میخورد که ما سیستم و سازمان اجرایی کردن آنها و ترجمه کردن آنها در سطح عملیات و واحدهای سازمان را داشته باشیم ولی وقتی نداریم ، این جور کارها همان بازی است که انجام میدهیم و بعدش میرویم و به کار خودمان میرسیم ، انگار نه انگار!

متاسفانه این جور مدهای سازمانی که رعایت نکردنش حسابی به همه برمیخورد و نمیشود از آن صحبت کرد، دو تا ضرر اصلی هم دارد :

  • اول اینکه مدیر سازمان (یا حتی سیستم مدیریت سازمان) فکر میکند که کارش را درست انجام داده و کاری نمانده که انجام بدهد و باقی مسائل سازمان (که حتی آزار دهنده شده است) هم که طبیعی است و مسائلی است که در کار پیش می آید و نمیرود که روی مسائل اصلی سازمان کار کند و حلشان کند. فکر میکند همه چیز استراتژی است که خوشبختانه با مشارکت فعال کارکنان، تهیه شده است!
  • با به رخ کشیدن این بازیها برای بدنه مدیریتی سازمان و مدیرانی که میبینند مسائل و مشکلات اصلی سازمان، رها شده اند ولی این جور بازیهای خوش آب و رنگ و پر طمطراق انجام میشود ، مدیران سازمان، اعتماد خودشان به مدیریت و تصمیماتی که میگیرد و واحدهایی که مسئول این کارها هستند را بیشتر از قبل از دست میدهند و احساس میکنند که سازمان دنبال نمایش دادن و اسم این بازیهاست تا یک کار اساسی و درست.

من مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که در سازمانهایی مانند خودمان، آنقدر مشکلات اساسی و مسائل بزرگ هست که نیازی به این جور بازیها برای پیدا کردن مسائل و مشکلات یا راه حلهای آنها نیست. کسی باید باشد که بخواهد کار کند و سازمانی که بگذارد کار درست، انجام شود. اگر مدیری همین دو ویژگی را داشته باشد و در سازمانش ایجاد کند، پایه ای را درست کرده که بر آن پایه میتواند هر استراتژی که بخواهد را جلو ببرد و آن وقت برای بدست آوردن آن استراتژی میتواند (یا حتی بهتر است که) از نظرات مدیران و کارکنانش استفاده کند ولی تا قبل از آن ، این جور بازیها احتمالا فقط به مزاج خودش خوش می آید و ... همین، فایده ای برای سازمان و نفراتش ندارد.

وقتی ما در حد معاونت (یعنی واحدهای اصلی سازمانی) استراتژی نداریم (نه اینکه نداریم، روی کاغذ داریم ولی کاری با آن نداریم و کار خودمان را میکنیم) چه معنی میدهد که بنشینیم و در مورد اینکه "اگر روابط ایران و غرب بهتر/بدتر شود" صحبت کنیم؟ بله این صحبتها باید بشود و اثر فرهنگی هم دارد که باعث میشود مدیران ، آینده نگر باشند و ... ولی این اثرات مثبت وقتی اتفاق می افتد که مدیریت ارشد سازمان هم سطح توقعش از این جلسان همین باشد، یعنی یک کار فرهنگی که باعث میشود مدیران به مسائل کلان هم فکر کنند ولی اگر نتیجه برگزاری این جلسات این باشد که "الحمد لله همین یک کار مانده بود که انجام شد!" نه تنها اثر مثبتی ندارد که حتی به ضرر سازمان است.

بگذریم، امیوارم وقتی تو بزرگ شدی سازمانهای ایرانی (یا لااقل سازمانی که در آن کار میکنی) یا درگیر این بازیها نباشند ..... یا اگر درگیرش شده اند خوب و درست بازی کنند ... اگر هم واقعا بجای بازی ، جدی گرفته شود و مقدماتش آماده باشد که عالی است .

بابا