سلام دختر گلم

هفته پیش که برف خوبی باریده بود و سرمای شدیدی در تهران حاکم شده بود، مدرسه ها را تعطیل کردند. صبح سرکار به من زنگ زدی که :"بابا یک خبر خیلی خوب دارم که تعجب میکنی" گفتم :"چیه بابایی؟" گفتی:"برو جلوی پنجره بیرون را نگاه کن، ببین چه برفی اومده" من هم با خنده گفتم که:"بابایی، من صبح که می آمدم سر کار برف را دیدم" بی توجه به پاسخ من گفتی که :" پس کی می آیی خونه که بریم برف بازی کنیم" من هم گفتم که بعد از ظهر می یام.

خلاصه ساعت 7 شب که رسیدم خونه دیدم هنوز منتظری که با هم بریم و برف بازی کنیم. یک کم اصرار کردم که نریم و خسته ام و ... که دیدم فایده ندارد بنابراین چایی که خوردم رفتیم توی حیاط مجتمع تا با هم برف بازی کنیم.

سریع وسائلی که ساعتها بود آماده کرده بودی ، برداشتی و رفتیم توی حیاط. برای خودت سعی کردی که آدم برفی درست کنی ولی موفق نشدی چون برفش خیلی پودری بود. موقع برگشتن هم یک دفعه خوابیدی روی برف و پروانه زدی .

این هم عکسهایش:

 

مقداری هم به من برف زدی و موقع بالا آمدن هم یک برف حسابی مالیدی به صورتم که حسابی یخ کردم و تو کلی کیف کردی !

خیلی برف بازی را دوست داری خدا کند که باز هم ببارد تا فرصتش ایجاد شود.

بابا