سلام دخترگلم

امروز بعد از ظهر با هم رفتیم فروشگاه یاس توی هفت تیر که شهربازی اش را افتتاح کنیم! دیروز که با هم توی ماشین بودیم و از روبرویش رد میشدیم، خودت توانستی تبلیغش را بخوانی و پرسیدی:"توی یاس شهربازی باز شده؟" من ومامان هم که چیزی به تو نگفته بودیم ، هم خندیدیم و هم فهمیدیم که یک کار جدید برایمان درست شده که تو را باید بیاوریم به این شهر بازی و خلاصه امروز بعدازظهر افتتاحش کردیم.

شهر بازی کوچکی بود ولی خب به تو خوش گذشت خصوصا که دوستت "یاس" را که در مهد کودک و مدرسه قبلی ات با هم بودید هم آنجا بود و تو خیلی خوشحال شدی و با هم بازی کردید.

موقع برگشت هم رفتیم که خریدهایی که مامان گفته بود را بخریم. قرار بود یک لوسیون هم برایت بخریم. دست گذاشتی روی یکی ولی برای من نا آشنا بود، رویش عکس یک خرس بود و من شک کردم که تو بخاطر آن عکس است که آنرا انتخاب کرده ای. گفتم :"نه این را قبلا نخریده ایم و الا هم نمی خریم. تو بخاطر عکسش است که آنرا برداشته ای" اول اصرار کردی و وقتی من قبول نکردم شروع به غرزدن کردی و من هم عصبانی شدم و گفتم:"اصلا اشتباه میکنم که با تو می آیم خرید" خلاصه که زنگ زدم به مامان و پرسیدم و او تایید کرد که درست میگویی .

گفتم:"مامان گفت که میتونیم این را بخریم" تو هم گفتی:"بابا، یک ضرب المثلی هست که میگه نباید زود قضاوت کنی" گفتم:"آره بابایی من زود قضاوت کردم" و برگشتیم.

توی راه برگشت، پرسیدم :"بابایی، خوش گذشت؟" گفتی:"آره البته اگه "یاسی" نبود که اصلا خوش نمیگذشت. آخه دیدن دوست قدیمی که با هم همکلاسی بودیم خیلی لذت بخشه!" کلی خندیدم. مامانت میگه این جمله بندیهات مال کتاب خواندن زیاد است.

خوش بخوابی

بابا