سلام بابایی

امروز جمعه که خانه بودم، صبح زودتر بیدار شدی و آمدی پیش من و مامان و شروع کردی به شیطنت که نتوانیم بخوابیم و بیدار شویم. کار همیشگی ات است!

خلاصه کارهای زیادی کردی، یکی اش هم این بود که شروع کردی به معما گفتن ، معماهای من درآوردی که فقط از پس خودت برمی آید مثلا :"اگه گفتید اون چیه که اگه ازش باد نیاد، از یک جای دیگه می یاد؟" من و مامان هرچی فکر کردیم ، حتی فکرهای پرنیانی، نتونستیم حدس بزنیم که چیه! تا اینکه خودت گفتی:"کانال کولره که اگه ازش باد نیاد ، پنجره را باز میکنیم که باد بیاد!"

یعنی آخرشی!

بابا