سلام دختر گلم

همانطور که برایت نوشته بودم روز پنجشنبه 15 اسفند با مادر و خاله الهه و خاله پرستو رفتیم بیمارستان کسری برای بدنیا آمدن ماهان.

شب قبلش دکتر گفته بود که کمی زودتر برویم که مادرت تحت نظر باشد. این شد که ساعت حدود 10 صبح رفتیم بیمارستان و مادرت بستری شد اما دکتر خیلی دیر آمد. قرار بود ظهر بیاید اما ساعت 4 عصر بود که مادرت را بردند اتاق عمل و ساعت 4:30 هم ماهان به دنیا آمد.

تو را نبردیم بیمارستان و مامانی آمد پیشت و تو هم هر یک نیم ساعت یک بار تماس میگرفتی و میپرسیدی :"بابا، دکتر آمد؟" وقتی هم که خبر بدنیا آمدن ماهان را به تو دادم آنقدر پشت تلفن جیغ زدی و خندیدی که که نگو و میخواستی بیایی بیمارستان اما گفتم که اجازه نمیدهند و فقط وقتی ارام شدی که قول دادم فیلم و عکسهای ماهان را برایت بیاورم که ببینی.

شب که آمدم خانه (مامانت بیمارستان ماند و خاله الهه هم پیشش بود) تا دوربین را دادم دستت، رفتی توی اتاقت و به هیچ کس اجازه ندادی که با تو فیلمها را ببیند ، حتی عمه طاهره که تلفنی میخواست با تو صحبت کند ، داد زدی که صحبت نمیکنی در حالیکه قبلا در هر حالتی که بودی حتما با عمه طاهره صحبت میکردی.

دیروز جمعه هم رفتم و مامانت را از بیمارستان به خانه آوردم. خیلی درد داشت اما امروز از صبح حالش خیلی بهتر بود . حال ماهان هم خیلی خوب است و حسابی در حال خوردن است البته یک مقدار ریز شده است (وزنش 2800 گرم است) ولی خیلی سرحال و هوشیار است طوری که همین الان سرش را میچرخاند و گردنش را راست نگهمیدارد ، کاری که بچه همسایه مان که 3 ماهش است هنوز نمیتواند انجام بدهد.

تو هم که خودت را کشته ای !! از وقتی که ماهان به خانه آمده ، در تمام لحظاتی که تو بوده ای یا کنارش بوده ای ، یا در حال نگاه کردنش بوده ای یا سعی میکردی که به مامانت کمک کنی و کاری برایش بکنی . حتی اصرار کردی و ما ماهان را از همان دیشب که شب اول خوابیدنش در خانه بود ، اوردیم و با Carrier گذاشتیم توی تختش که کنار تخت تو است . وقتی مشق مینویسی حتما میخواهی که رویش به تو باشد یا وقتی غذا میخوری حتما باید کنار تو باشد و .... بعضی وقتها هم میخواهی کارهایی بکنی که نمیگذاریم یا میگوییم "مراقب باش" که ناراحت میشوی و میخواهی کار خودت را بکنی. اما در کل خیلی خوشحالی و تمام فکر و ذکرت شده :"ماهان" حرفهایی هم میزنی که مثل آدم بزرگهاست مثلا وقتی چشمهایش را باز میکند با همان لحنی که خاله الهه میگوید، تو هم میگویی :" عزیزم" و ما کلی میخندیم.

اینهم عکس جناب ماهان:

و اینجا هم عکس خودت با داداشی:

امیدوارم همیشه همین قدر دوستش داشته باشی.

بابا