سلام دختر گلم

دیروز عمه طاهره آمده بود اینجا و برایت از محمد امین (پسر عمه ات در سبزوار) یک نامه آورده بود ، نامه ای کاملا رمانتیک و البته مسئولانه : احوال پرسی و تقاضای ازدواجتعجب

تو هم جواب متناسبی !! دادی که برایت عکسش را گذاشته ام البته در نظر بگیر که نامه محمد امین هیچ نقاشی نداشت و فقط متن بود و تو برداشتی هم زیر نامه او و هم برای نامه خودت نقاشی مربوطی را کشیدی و خلاصه قول و قرارآینده تان را از الان گذاشتیدلبخند

اول نامه محمد امین با نقاشی اضافه شده خودت:

و این هم جواب خودت با نقاشی پرنده هایی که در حال بوسیدن هم هستند:

و اینها همه در حالی است که لااقل ما در خانه اصلا در این مورد صحبتی نکرده ایم و هر بار هم که تو صحبتش را میکنی ، سعی میکنیم که واکنشی نشان ندهیم و حساسیتی بخرج نمیدهیم (نه مثبت و نه منفی) ولی تو ول کن نیستی!

راستی یک خاطره در همین مورد هم هست که یادم نیست قبلا برایت گفته ام یا نه:

یکبار که صحبت میکردی و میگفتی که میخواهی با محمد امین ازدواج کنی به تو گفتم:"بابایی، بهتر است تا بزرگ شدن خودت و محمد امین صبر کنی چون ممکن است وقتی بزرگ شوی نظرت عوض شود و نخواهی با او ازدواج کنی یا او نخواهد" بلافاصله (یعنی بلافاصله ها ، بدون هیچ مکث و فکر کردنی ) گفتی:"بابا یعنی تو هم بعدها دیگه نمیخواهی با مامان ازدواج کنی؟" تعجب یعنی مانده بودم که چه بگویم. خلاصه کلی فکر کردم و بالاخره گفتم:" بابایی وقتی آدمها بزرگ میشوند نظرشان عوض نمیشود ولی بچه ها وقتی بزرگ میشوند ممکن است نظرشان عوض شود!"

بعدش به مامانت گفتم که چه گفته ای و هر دو تا ماندیم که تو از کجا این قدر سریع چنین نتیجه گیری کاملا منطقی ای کردی.

با این علاقه ای که تو به ازدواج داری نمیدانم چه پیش می آید ، امیدوارم وقتی بزرگ شدی کمی متعادل تر به این موضوع نگاه کنی !!

بابا