سلام دختر گلم

قبلا هم برایت گفته بودم که بعضی وقتها که خسته ای حرفها و فکرهایی به سرت میزند که واقعا نمیدانم چه جوابی بدهم عمده این فکرها هم در مورد مرگ من یا مامانت و تازگی ها هم ماهان است.

امشب هم خیلی خوابت دیر شد ، فکر کنم به خاطر چرت کوچکی بود که توی ماشین و موقع برگشت به خانه زدی. (از خانه مامان جون و بابا جون برمیگشتیم و بعد از ظهری هم با باباجون بردیمت پارک و حسابی بازی کرده بودی و خسته بودی) خلاصه که اول گفتی خوابم نمیبرد و با هم ماهان را بردیم حمام و حمامش کردیم ، موقع خواب به من گفتی "بابا نیا تا خبرت کنم" و من یک 5 دقیقه ای صبر کردم تا صدایم کردی که بیایم و برایت قصه بگویم که دیدم در این 5 دقیقه داشته ای فکرهای عجیب و غریب میکردی و گریه.

با گریه برایم تعریف کردی که :"بابا داشتم فکر میکردم اگه من یک اردوی طولانی با مدرسه بروم و تو این مدت که نیستم جنگ بشه، وقتی برگردم ببینم که خونمون خراب شده و تو و مامان توی اتاق افتادی و ماهان هم توی آتیش داره میسوزه و ..." و بعدش هم زدی زیر گریه و گفتی که دیشب هم همین خواب را دیده ای. بغلت کردم و بوسیدمت و گفتم که "بابایی این چه فکرهایی که میکنی، اینها مال اینکه داری دیر میخوابی" دوباره شروع کردی که :"بابا یه سوالی دارم، بابای مامان که مرده و فوت کرده، الان پیش خدا، خوشحاله؟" گفتم "آره الان خوشحاله تازه چون مریض بود و خیلی سختی میکشید الان حالش هم خوب شده" گفتی :"بابا همه آدمها حتی من وقتی بزرگ بشم و پیر بشم ، میمیرم؟" گفتم" آره بابایی همه وقتی خیلی  خیلی خیلی پیر بشوند بالاخره می میرند" بعدش گفتی" کسی که می میره و میره پیش خدا ، میتونه پرواز کنه و هرجا خواست بره؟" گفتم "آره وقتی آدمها می میرند همه میتونن هرجا که خواستند بروند." قیافت نشون میداد که یک کم خوشحال شده ای، نگران شدم که نکنه بخاطر پرواز که خیلی دوست داری ، دلت بخواهد که زودتر بروی پیش خدا!

بعدش هم که مجبور شدم برایت توضیح بدهم که روح چیست و چجوری است:"بابا ببین الان توی این اتاق هوا هست ولی نمی بینیش (گفتی آره ولی احساسش میکنیم) روح هم همین طور است ما نمی بینیمش ولی وجود داره و همین جاها هم هست"

خلاصه که بالاخره با کلی شوخی در مورد اینکه ماهان اگه توی مهمانی فردا (قرار است که ناهار برویم خانه مامانی که خاله الهه اینها هم هستند) موقع عوض کردن پوشک ، جیش کند و لباس مهمانها را کثیف کند چه کار کنیم و ... حال و حوایت عوض شده و خوابیده ای.

من و مامانت نگرانیم که با این فکرهایی که میکنی و حساسیتی که داری از نظر روحی ضربه بخوری.

بابا