سلام بچه های گلم

هفته گذشته قرار بود دوشنبه و سه شنبه را برویم بیرون از شرکت و به کارهای EFQM برسیم. روز اولش را رفتیم اما روز دوم را به خاطر مراسمی که قرار است در شرکت برگزار شود و جلسه ای که با مدیرعامل داشتیم، نرفتیم.

دوشنبه که رفتیم خیلی خوش گذشت؛ البته به کارهای EFQM هم رسیدیم ولی مدتها بود که آنقدر نخندیده بودیم و با دوستان دور هم نبودیم. کلی در مورد EFQM و شرکت و کارهایی که انجام نداده بودیم و ... با هم شوخی کردیم اما چند ماجرا هم بود که بیشتر از باقی چیزها جالب بود که اگر دوست داشتید میتوانید در ادامه مطلب ببینید (البته یک کم شیطنت قاطی دارد که امیدوارم شما از این داستانها یاد نگیرید والا من و مامانتان مجبوریم برخورد کنیم ، بعدا نگویید که نگفتیم!)

بابا


 

حضور روح تعالی : جزء تیم تعالی شرکت ، یک همکار خانم جدیدا اسخدام شده اند که تنها کارشناس تعالی شرکت است و انصافا هم فعال است و کارهایش را پیگیری میکند. آن روز آمد و کنار تیم تولید در مورد اینکه باید کارها را بصورت فایل تحویل دهیم صحبت میکردیم و ما به شوخی میگفتیم که "ما سنتی هستیم و نمیتوانیم کامپیوتر استفاده کنیم، فایل کردن و تایپ کردن آنها دیگر با تیم تعالی است" آن بنده خدا هم خیلی جدی شروع کرد به بحث کردن با ما و در میان صحبتهایش گفت که :"پس روح تعالی چه میشود، روح تعالی باید در همه جا حضور داشته باشد" ما هم سریع برایش دست گرفتیم که "درست مثل شما که الان همه جا حضور دارید و مرتب از این گروه به گروه بعدی میروید ، شما باید خودتان نقش روح تعالی را هم بازی کنید" این شد که تا آخر جلسه وقتی نزدیک تیم ما می آمد ، میگفتیم "روح تعالی آمد" ، به خودش هم همین را میگفتیم و میخندیدیم،بنده خدا خودش هم دست آخر میخندید و به نوعی پذیرفته بود که روح تعالی است! طوری که در آخرهای جلسه که شوخی میکردیم و میگفتیم که "باید چارت تعالی را عوض کنیم و یک عنوان شغلی "روح تعالی" هم در آن پیش بینی کنیم" خودش میگفت "بله دیگر الان فقط من کارشناس تعالی هستم که هم نقش کارشناس را دارم و هم روح تعالی!" وسطای جلسه هم از پشت سر گروهمان یک صدای "تق" بلند آمد ، احتمالا چیزی افتاده بود، تا صدا آمد ، گفتیم" روح تعالی ترکید!" و خلاصه همه مان از خنده قش کردیم ؛ البته کسی چیزی نفهمید که علت آن همه خنده ما چه بود! راستش الان که مینویسم عذاب وجدان دارم که در مورد همکارمان اینطور برخورد کرده ایم و خندیده ایم ، خدا ما را ببخشد.

داستان عشاق گیر کرده در خانه یار : نوبت دیگری که حسابی خندیدیم وقت ناهار بود، سر ناهار بعد از صحبتهایی از این در و آن در ، یادم نیست چطور شد که رسیدیم به عمل های جراحی زیبایی که بعضی ها انجام میدهند و باعث میشود که بعدش اصلا طرف را نشناسی و از اینجا بود که مهندس علی داستان جالبی را تعریف کرد. داستان از این قرار بود که میگفت همسایه بسیار سنتی و مذهبی ای دارند که مثلا گوشت و مرغ از مغازه نمیخرند چون معتقدند که ذبح صنعتی ، شبهه شرعی دارد و خودشان گوسفند و مرغ زنده میخرند و سرمیبرند که خیالشان راحت باشد ، حالا این خانواده یک دختر دارد که کاملا برخلاف سنت خانواده است و هرکاری خارج از شرع و عرف و سنت را انجام میدهد برای عید امسال هم که آمده بودند خانه علی اینها برای بازدید عید ، آنقدر جاهای مختلف صورتش را عمل کرده بودده که اولش علی و همسرش شک داشته اند که او همان دختر است یا فرد دیگری است. خلاصه این دختر خانم یک شب به تلفن همسر علی میزند و میگوید که دوستش را آورده بوده خانه که ناگهانی پدر و مادرش سر میرسند و الان دوستش فرار کرده و رفته توی بالکن و کمک میخواست که علی اینها کاری بکنند، از طرفی پدر آن دختر یک اخلاقی داشت که اصلا از خانه بیرون نمیرفت تا کاری انجام دهد و آن دوست بتواند فرار کند، چه رسد به اینکه آن دختر میخواسته که کاری بکنند که همه خانواده از خانه خارج شوند ، خلاصه دست آخر کاری که میکنند این است که علی میرود داخل دستشویی و در را از داخل قفل میکند و همسرش هم زنگ میزند به همسایه و میگوید که علی داخل دستشویی گیر کرده و نمیتواند در را باز کند و بیایند کمک و هر طور بوده کاری میکند که همه خانواده ایشان بیایند پایین برای کمک. پدر دختر هم با پیچ گوشتی می افتد به جان قفل در و علی هم که از داخل سفت گرفته بوده که در باز نشود !! (وقتی اینها را تعریف میکرد از خنده مرده بودیم، درست مثل فیلم سینمایی بود) با آن دختر هم قرار این بوده که وقتی دوستش به کوچه رسید به همسر علی SMS کند و خبر بدهد که نمایش تمام شود. خلاصه به محض رسیدن SMS ناگهان در باز میشود و علی بیرون می آید ، هرچه هم که پدر دختر دنبال علت میگردد که مثلا زبانه قفل خراب بوده و ... چیزی پیدا نمیکند. جالب اینکه فردایش که دختر خانم با گل می آید برای تشکر به آنها میگوید" دوستم فقط تشنه اش بود و آمده بود یک لیوان  آب بخورد و برود که اینجوری شد!!"

علی که این را تعریف کرد من هم داستانی که در ساختمان خودمان اتفاق افتاده بود را تعریف کردم، ماجرا از این قرار بود که پسر کوچک مدیر ساختمان ما ( که خانم بسیار جا افتاده و محترمی است) با فرزند همسایه کناری شان در همان طبقه دوست بوده اند و او هم یک روز که پدر و مادر دوستش نبوده اند میرود خانه آنها و اتفاقا خانواده دوستش از راه میرسند، او هم فرار میکند به  بالکن ولی از بس که هول بوده ، منتظر نمیماند که کسی نجاتش بدهد ، از همان طبقه دوم می پرد پایین ! خلاصه که دندانها و دست و پاش میشکند وتا مدتها کل بدنش در گچ بود!

خلاصه که آن روز هم به کارهای پروژه تعالی سازمانی رسیدیم و هم کلی خندیدیم و خوش گذشت. حیف که روز بعد را نرفتیم ، هم کارهایمان تمام نشد و فردا باید تحویل دهیم و هم فرصت خوش بودن را از دست دادیم. حالا هم من مانده ام که فردا چطور کارهای نکرده را تحویل بدهیم ، خوب است که خودم هم عضو کمیته تعالی هستم ! خدا آخر و عاقبت این تعالی امسال را بخیر کناد!

بابا