سلام دخترم

الان که دارم بهت نامه مینویسم داری شام میخوری و بعد از چند روز مریضی حالت بهتر شده، امیدوارم همیشه خوب و سلامت باشی.

دفعه قبلی گفتم که خیلی حوصله نداشتم ، علتش این بود که احساس میکنم تو یک کشتی که ناخداش نمیدونه کجا باید بره نشستم ، میدونی وقتی تو کشتی هستی شاید مهم باشه که کجای کشتی نشستی ولی از همه مهمتر اینه که کشتی کجا میره و بدترین چیز تو این وضعیت اینه که ناخدا ندونه کجا میره! احساس میکنم نه تنها ناخدا نمیدونه کجا میره بلکه بین ناخدا و معاونش و سرمهندس کشتی و خدمه هم اختلاف و دعوا است و ما هم مثل بقیه مردم موندیم که بالاخره چی میشه!

چند روز قبل خبر رسید که یک کشتی پر از مهاجران غیر قانونی به استرالیا که چند برابر ظرفیتش مسافر زده بوده تو هوای طوفانی غرق شده و عده زیادی ایرانی که زن و بچه هم بینشون بوده ، غرق شدن و حالا احساس میکنم که وضعمون از اونها هم بدتره ، لااقل اونها میدونستن کجا میرن ولی الان ما نمیدونیم، هیچکس نمیدونه و متاسفانه ناخدا میخواد وانمود کنه که میدونه و هیچ مشکلی هم نیست و هوا هم خوبه و ...

نمیدونم وقتی بزرگ بشی چه کسی ناخدا است اما تقریبا مطمئنم که اگه کشتی هنوز مونده باشه و در برخورد به صخره ها تکه تکه نشده باشه، یه نفر دیگه ناخداست و معونش و سرمهندس هم عوض شدن، امیدوارم ناخدای شما بدونه کجا داره میره و به جای خوبی بره.

خب دیگه شامت تموم شده و باید بیام که با هم بازی کنیم.

خوب بخوابی

بابا