سلام دختر گلم

امشب خیلی دلم گرفته است، خیلی .... و به همین خاطر میخواهم از این دلتنگی خاص و شدید که مدتهاست به سراغم آمده و دست از سرم بر نمیدارد برایت بنویسم، یک دلتنگی که از احساس خلاء می آید، یک احساس خلاء شدید شبیه به همان احساس خلائی که قبلا برایت نوشته بودم و در مرگ دختران بروجنی دچارش شده بودم.

اینبار هم موضوع مشابهی است، جوانی مرده، جوانی که بجز یک مادر پیر کسی را نداشته یا بهتر است بگویم مادر پیرش بجز او کسی را نداشته و دلیل مرگش هم مشخص نیست.... نه اینکه مشخص نباشد، نه .... ولی کسی جرات بیانش را ندارد یا حتی اجازه اینکه دقیقا بداند چه پیش آمده است .... و همه اینها در نزدیکی ما اتفاق افتاده و از همه دردناکتر و وحشتناکتر اینکه ممکن است برای هرکسی اتفاق بی افتد و باز هم کسی اجازه پرسش نداشته باشد که چرا گرفتندش و چرا در جایی که قاعدتا همه چیز در کنترل است، چرا مرد؟ شاید واقعا یک اتفاق بوده ، شاید او مریضی داشته که ناگهان عود کرده و هزاران شاید دیگر ولی وقتی کسی اجازه پرسش ندارد و وقتی هیچ اعتمادی به گزارشهای رسمی نیست ،چرا نباید بدترین فرضیات را قبول کرد؟ و اصلا از دید مادری که دیگر،  کسی را ندارد، چه فرقی میکند که این فرضیات ، درست است یا خیر.

وقتی شنیدم، مبهوت شدم، مدتی را به جایی که یادم نیست، خیره شدم و مرتب در ذهنم تکرار میکردم : " هیچ کس را نداشته جز یک مادر پیر" انگار که این عظیم ترین واقعیت تاریخ است و انگار اگر جز یک مادر پیر، کس دیگری را میداشت، واقعا فرقی میکرد و از ابهت حادثه کم میکرد.

من تا وقتی تو را نداشتم واقعا خبر درگذشت یک جوان برایم مثل خبر درگذشت هر فرد دیگری بود اما مدتی است این اخبار مرا تکان میدهد چون الان میتوانم آن احساس درماندگی و خلاء را در خودم احساس کنم و درک کنم که چقدر میتواند درمانده کننده باشد وقتی آدم میبیند بدون هیچ دلیل و منطقی ثمره عمرش از دست میرود و از همه بدتر حتی اجازه سوال یک "چرا؟" هم ندارد.

دلتنگی وقتی شدیدتر میشود که میبینی کسانی اینکار ها را میکنند که درست شبیه به خودمان هستند، همان زبان، همان دین و شاید همکلاسی و هم دانشگاهی و دیوار به دیوار. چه بر سرمان آمده است؟ نمیدانم... چه بر سرمان آورده اند؟ باز هم نمیدانم اما میدانم مشکل از خودمان است ، از اینکه خودمان را مرکز عالم میدانیم و از اینکه باورمان میشود ما برگزیده ایم.

راستش مدتهاست که به این نتیجه رسیده ام که ما برگزیده نیستیم و اصلا برگزیده بودن چیز خوبی نیست که اگر بودیم هم آنرا در بوق و کرنا کنیم. برگزیده بودن ، مسئولیت می آورد و این چیزی نیست که آسان بتوان از پسش برآمد. مگر میشود ادعای داشتن والاترین آرمانها را داشت و آن وقت در اجرا و پیگیری آن آرمانها به بهانه آماده نبودن شرایط ، برخلاف آن اقدام کرد؟ و چقدر وقیحانه است وقتی با پیچیدن خبر هر زشت کاری و پلشتی، که طشت رسوایی اش از بلندترین بامها به زمین افتاده است، باز هم سرمان را بالا میگیریم و آنچنان با مردم حرف میزنیم که انگار هیچ اتفاقی که نیافتاده، حتی انتظار پاداش و تشویق هم داریم که: "مگر نه این بوده که این پلشتی ها ، مقدمه آن پاکی بزرگ است که ما برگزیده ایم تا آنرا استقرار دهیم؟ پس چه گله و شکایتی؟" و آیا همین یک نشانه برای "برگزیده نبودن" ، کافی نیست؟ دیگر باید چه اتفاقی بیافتد که باور کنیم ما در حدواندازه ای نیستیم که این ادعا را کنیم؟ و چقدر باید بگذرد که بفهمیم همه عالم فهمیده اند و میدانند؟

وچقدر از خودم خجالت میکشم که فردا صبح بلند خواهم شد و مثل همه روزها عادی دیگر،  به سرکار خواهم رفت و هنگام برگشت، برای دستشویی خانه مان، که هواکش آن سوخته، هواکش خواهم خرید و مثل همه شبهای عادی دیگر خواهم خوابید و .... زندگی خواهم کرد.

امیدوارم تو هیچ وقت تا این اندازه احساس خجالت از "عادی بودن" نکنی، احساس خلاء از اینکه حتی نمیتوانی بپرسی "چرا؟" نکنی و امیدوارم هیچ وقت جای آن مادر "یگانه فرزند از دست داده به هیچ و پوچ"، نباشی.

بابا

-----------------------------------------------------------------------------------------

به یاد "ستار بهشتی" وبلاگ نویس.