سلام بچه های گلم

این روزها شیفتگی نسل جوان و تحصیل کرده مان نسبت به غرب ، موضوعی نیست که کسی بتواند کتمانش کند (البته بجز تبلیغات رسمی که حسابش جداست) و یکی از موضوعاتی که برای من هم جالب است که به آن فکر کنم ، همین است که چرا نسل جوانمان (حتی خودم) اینقدر شیفته غربیم؟ امروز داشتم به همین موضوع فکر میکردم که ناگهان نکته ای به نظرم رسید ، البته قبلش باید توضیحی بدهم :

در ادبیات مدیریت و رهبری ، یکی از خصوصیات رهبران بزرگ و تاثیرگذار این مطرح میشود که "داستان گویان خوبی هستند" و میتوانند نظراتشان را در قالب داستان به نفراتشان انتقال بدهند و تحقیقات زیادی در مورد اینکه تاثیر داستان گویی چقدر زیاد است وجود دارد. راز تاثیر گذاری داستان در این است که اکثر انسانها در دوران کودکی خودشان داستان را دوست داشته اند و از زبان پدر و مادر یا معلم و ... داستانهای زیادی شنیده اند و وقتی دوباره برایشان داستان گفته میشود ، باز هم مانند کودکی از آن لذت میبرند و همان شرایط ذهنی که در کودکی داشتند برایشان بازتولید میشود یعنی شخصی که داستان میگوید به نوعی در همان جایگاه معلم و مادر و پدر قرار میگیرد که در کودکی همه چیز بچه ها بوده اند و از نظر ذهنی همان لذت دوران کودکی بصورت ناخودآگاه شرایط تاثیرگذاری را فراهم میکند. و این تاثیر داستان است که هرکس داستان بهتر و جذابتری بگوید ، قاعدتا جذبش میشویم و ناخودآگاه کودک درونمان حرفهای "بزرگترهایی که بهتر میفهمند" و "بهتر میدانند" و "باید به حرفشان گوش کنیم" را میپذیرد و طبق همان هم عمل میکند. حتی اگر آن بزرگتر هیچ کاری نخواهد که ما انجام بدهیم ، باز هم پذیرفتن جایگاه "بزرگتری" برای یک فرد، از نظر یک کودک ، ناخودآگاه یعنی پذیرفتن جایگاه "الگو بودن" برای او و درست همانطور که بچه ها همیشه میخواهند که "زود بزرگ شوند تا کارهای بزرگترها را بکنند" ما هم در آرزوی انجام کارهای کسی هستیم که شیفته داستان گویی اش شده ایم .

با این مقدمه فکر میکنم که متوجه منظورم شده باشید ، نسل جوان ما شیفته "داستان گویی" غرب شده است و آنها هم با علم به اینکه "خوب داستان گفتن" ارتباطی با "داستان خوب گفتن" ندارد ، سعی میکنند که تا میتوانند برایمان داستان بگویند طوری که ما فرصت گوش کردن به داستانهای دیگر را نداشته باشیم و اصلا داستانهای خودمان هم یادمان برود و همین میشود که شبکه های ماهواره ای شان پر است از داستان و فیلم و سریال و حتی سعی میکنند موضوعات علمی و تاریخی و ... را هم بصورت داستان تعریف کنند یعنی وقتی داریم یک فیلم علمی در مورد "تکامل" یا "تکامل دوربینهای عکاسی" می بینیم ، ساختار فیلم کاملا داستانی است و سعی میشود که با استفاده از همان تکنیکهایی که ساخت یک فیلم داستانی را جذاب میکند ، یک داستان جذاب که تا انتها شما را پای تلویزیون نگهدارد ، تعریف کنند.

و وقتی اینقدر پای داستانهایشان نشستیم و لذت بردیم، ناخودآگاه سروری ایشان (نشستن در جایگاه والد) را می پذیریم و بعدش خیلی سخت است که با آموزشهای آگاهانه یا تبلیغات این جایگاه را تغییر بدهیم.

وقتی امروز با این دیدگاه بعضی از برنامه های ماهواره ای را نگاه کردم دیدم که از چه چیزهای عادی و روزمره ای ، داستان درست میکنند و برایمان تعریف میکنند: از یک مهمانی دوستانه ، از ویژگیهای شغلهای عادی مردم مثلا مکانیک یا نجار و ...، از از پیدا شدن راه حلهای فنی برای یک مشکل در یک کارخانه که در همه کارخانه ها پیش می آید و خیلی چیزهای دیگر که ما هم داریم و از کنارشان میگذریم ولی وقتی اینطور حرفه ای و جذاب برایمان تعریف میکنند ، انگار تازه کشفش میکنیم و با تمام شدنش ، لذت میبریم از اینکه وقتمان تلف نشده و نکته تازه ای یاد گرفته ایم.

تا وقتی نتوانیم "خوب داستان تعریف کنیم" در روی همین پاشنه میچرخد و متاسفانه آنها که باید به این موضوعات فکر کنند، سرشان جای دیگری گرم است.

امیدوارم لااقل شما بتوانید "خوب داستان تعریف کنید."

بابا