سلام دختر گلم

امشب میخواهم از شخصیت جالبی که ما چند شب در هفته، در ورودی متروی صادقیه میبینم برایت بگویم، یک پیرمرد گلفروش که مهندس سعید از او گل میخرد.

ماجرا از این قرار است که ما هر شب بجای اینکه با سرویس تا خانه بیاییم، در ایستگاه متروی صادقیه از سرویس پیاده میشویم و با مترو ادامه میدهیم، اینطوری هم به نفع راننده مان است که زودتر به خانه برمیگردد و هم به نفع ما که بجای نشستن در ماشین و تحمل ترافیک سنگین داخل شهر، با هم حرف میزنیم و کتاب میخوانیم و از وقتمان استفاده میکنیم؛ البته واقعش این است که مهندس سعید در هر حالتی حتی در ماشین هم میتواند کتاب بخواند و یا با کامپیوترش کار کند اما من نمیتوانم و فقط مترو است که میتوانم در آن کتاب بخوانم.

خاطرم نیست از کی ولی از خیلی وقت پیش، یک شب مهندس سعید از این آقای گلفروش، که پیرمردی است با لهجه غلیظ ترکی و با هیکل و قیافه ای شبیه به باباجون، یک دسته گل خرید شامل یک شاخه مریم و دو شاخه رز قرمز و از آن به بعد هر هفته حداقل 2 بار از او گل میخرد ، این رابطه طولانی باعث شده که پیرمرد کاملا با مهندس سعید و  کمی هم من آشنا شده است و احوال پرسی میکند و خلاصه رابطه جالبی ایجاد شده است؛ هر بار که مهندس سعید میخواهد گل بخرد، پیرمرد میگردد و بهترین گلی که دارد را با وسواس جدا میکند و حتی بعضی روزها یک یا دو گل دیگر هم به آن اضافه میکند و به مهندس سعید میدهد، موقع پول گرفتن هم واقعا و از صمیم قلب تعارف میکند که پول را نگیرد آنهم با لهجه زیبای ترکی؛ من هم می ایستم و از این رابطه صمیمانه لذت میبرم، همان چند لحظه خیلی زیبا را ، چیزی که این روزها خیلی کم پیش می آید را میقاپم و کیف میکنم، امشب حتی پیرمرد از من خواست که بدون پول دادن ، گلی بردارم ولی گفتم که من جایی برای نگهداری آن تا خانه ندارم و نگرفتم، آخر یکبار اینکار را کردم ولی تا خانه ، گل ،که داخل کیفم گذاشته بودم، خراب شده بود؛ بعضی وقتها احساس میکنم پیرمرد از اینکه مهندس سعید این همه از او گل میخرد و به اول پول میدهد، خجالت میکشد و به همین خاطر سعی میکند این لطف مهندس سعید را به هر نحو که میتواند، جبران کند، شاید فکر میکند در این وضعیت اقتصادی فقط لطف و محبت است که میتواند باعث شود یک نفر هر هفته که او را میبیند از او گل بخرد.

امشب بعد از خرید گل، با مهندس سعید صحبت میکردیم که دیدیدم حتی اسم این پیرمرد را نمیدانیم، قرار گذاشتیم که دفعه بعد اسمش را بپرسیم، اگر پرسیدیم حتما برایت مینویسم تا بدانی، خدا را چه دیدی ، شاید وقتی بزرگ شدی با نوه های پیرمرد دوست شوی و با هم دوستان خوبی باشید.

نمیدانم اتفاقی است یا نه ولی سرمقاله 2 تا از روزنامه های تهران در مورد این بود که در این وضعیت اقتصادی ، بیایید به هم رحم کنیم و حق همدیگر را ضایع نکنیم و دست همدیگر را بگیریم، نمیدانم که با گل خریدن از پیرمرد، مهندس سعید دارد به او رحم میکند یا آن پیرمرد با برخورد خوب و صمیمانه اش.

امیدوارم تو هم وقتی بزرگ میشوی بتوانی با دیگران ، همین قدر صمیمانه برخورد کنی و اگر احساس کردی کسی به تو لطف میکند (حتی با خرید یک شاخه گل) هرچه در توان داری برای جبران محبتش ، به کار ببری.

بابا