سلام دختر عزیزم

امشب که آمدم خانه، وسط پذیرایی، رفته بودی زیر پتو که مثلا نیستی و من بگردم و پیدایت کنم، من هم که دیگر این مراسم ورود را به خوبی میدانم و پذیرفته ام، همین طور که با مامان ، سلام و احوال پرسی میکردم ، مرتب تکرارمیکردم:"پرنیان کجاست؟ نکند رفته بیرون برای بازی" یا :" نکند دیده ای خوشمزه است و خورده ایش؟" مادرت هم که بازی را میدانست جوابهایی میداد که مثلا :"شاید پرنیان در کلاس زبان جا مانده" و از اینجور صحبتها. اینرا گفتم تا در مورد چیزی که من اسمش را میگذارم " مراسم ورود
به خانه" برایت بگویم، آخر از وقتی که بدنیا آمده ای تا الان کلی عادت و شیرین کاری و شیرین زبانی داشته ای که من یادم رفته و میخواهم از این به بعد آنها را بنویسم که هم یادم نرود و هم وقتی بزرگ شدی ، بخوانی و ذوق کنی!

یکی از این عادتها کارهایی است که وقتی من از سر کار به خانه می آیم انجام میدهی. در ورود من معمولا بازیهایی که دوست داری را باید حتما انجام بدهی و تا من میروم و لباس راحتی میپوشم، دست از سرم بر نمیداری ، اوائل که این عادت را شروع کردی بیشتر میرفتی روی تخته خواب و بپر بپر میکردی ، الان هم هنوز بعضی وقتها این کار را میکنی و من هم می آیم و مثلا میخواهم تو را بگیرم که اینکار را نکنی ، بعد تو روی تخت مرتب به این طرف و آن طرف میروی و مثلا فرار میکنی و من هم مرتب تو را میگرم و رها میکنم و خلاصه چند دقیقه ای را به این صورت بازی میکنیم، بعد هم تو می آیی و نمیگذاری که من لباس بپوشم یا به دستشویی بروم و بعد برای اینکه از دستت فرار کنم ، بغلت میکنم و سروته میگذارمت روی مبل و میدوم به سمت دستشویی ولی آخرش معمولا باید از مامانت کمک بگیرم که بیاید و تو را نگهدارد که بگذاری من بروم و دستهایم را بشویم. البته مدتی است که دلت میخواهد قایم شوی و من ادای گم کردن و پیدا نکردنت را در بیاورم و اینجوری بازی کنی.

مامانت میگوید که دلیل این بازی کردنهایت در اوج خستگی و دم خوابیدن که حسابی خسته ای، این است که دلت برای من تنگ شده و "بابا" میخواهی و سعی میکنی در همان وقت کم که تا زمان خوابیدنت مانده، سهم خودت را بگیری، شاید درست میگوید، آخر وقتی من برایت قصه میگویم خیلی طول میکشد که بخوابی و همه اش بازی در می آوری و حرف میزنی و سوال میکنی تا خوابت نبرد ولی وقتی مامانت برایت قصه میگوید معمولا زودتر به خواب میروی و همه اینها را مامانت میگذارد به حساب اینکه زمان با تو بودنم کم است.

امشب قصه خرسها را برایت خواندم که مادرت به تازگی کتابش را برایت خریده است، وسط قصه وقتی خرس کوچولوی قصه، از مادرش "ماه" خواست، تو هم گفتی:"بابا من هم ماه میخواهم" خوشبختانه ساعتی که آیه به تو هدیه داده است، شکل ماه بود و من هم همان را نشان دادم که :"آن هم ماه توست، تو که ماه داری بابایی" و خلاصه به خیر گذشت، نمیدانم اگر آن ماه را نداشتیم باید چکار میکردم، من که به سبک مادر آن خرس کوچولو نمیتوانستم برایت یک گلوله برف بیاورم و بگویم این هم شکل ماه است و تو قبول کنی!

راستی ، تازگیها در خواب خوروپف هم میکنی و کم کم وقتی عرق میکنی،لباست بوی عرق میگیرد، خیلی کم ولی آنقدری هست که من و مادرت ذوق کنیم و به هم بگوییم و بگذاریم به حساب بزرگ شدنت.

خوش و راحت بخوابی

باباجواد