سلام بچه های گلم

آهنگی در یکی از سی دی های داخل ماشین هست که بعضی وقتها موقع رانندگی گوش میدهم ، خواننده میخواند "هرجا چراغی روشنه ... از ترس تنها بودنه" و من هر بار که میشونم به فکر فرو میروم ... به ترسهای خودم فکر میکنم ... به چراغهایی که روشن کرده ام .... به این فکر میکنم که "ترس از تنهایی" چه اندازه سنگین است و برای فرار از آن انسان حاضر است چه کارها انجام بدهد ... و به این فکر میکنم که شاید بزرگترین ترس انسان همین "ترس از تنهایی" است.

شاید همین ترس است که سنگینی اش هنوز که هنوز است و بعد از هزاران سال ، باعث میشود برای نادیده گرفتن یا حتی توجیه کردنش ، دست به دامان تخیلات و اوهام شویم ... به نظرم حتی ترس از مرگ هم ناشی از همین ترس از تنهایی است ... من تاریخ دان نیستم اما ترس از تنها ماندن بعد از مرگ ، شاید یکی از بزرگترین دغدغه ها و ترس های انسان در طول تاریخ بوده باشد و این را از حجم فلسفه بافی ها و تئوریهایی که در مورد زندگی بعد از مرگ هست میشود فهمید و هدایا و غذا و چیزهایی که همراه با جسد فرد دفن میکرده اند و هنوز هم میکنند ، نشانه همان است... شاید همه فلسفیدن های انسان پاسخی به این نیاز بوده...

شاید ...

ایکاش برای این "شاید" ها پاسخی وجود داشت.

بابا