سلام بچه های گلم

هفته پیش روی فیس  بوک یک پیغام آمد از فردی که اسمش شبیه به یکی از دوستان دوره راهنمایی ام بود ولی اولش باور نکردم ، چند روز که گذشت و رفتم ببینم کیست، دیدم خودش است ، "شهاب" که یک دفعه در سوم راهنمایی با خانواده شان مهاجرت کردند به آلمان و ما بعد از آن همدیگر را ندیدیم البته یک یا دو تا نامه با هم ردوبدل کردیم ولی یک دفعه ارتباطمان قطع شد و دیگر از او خبری نداشتم.

اسم شهاب و اینکه یک دفعه رفتند و بی خبر شدیم، یکی از چیزهایی بود که هروقت به آن دوران فکر میکردم، حتما یادم می آمد و این پرسش که الان شهاب کجاست؟

خلاصه که همدیگر را به لطف فیس  بوک پیدا کردیم، شماره دادم و با وایبر با هم صحبت کردیم ، میگفت که داشته وسایل قدیمی اش را میگشته که میرسد به نامه های آن دوران و بعدش نشسته پای کامپیوتر و پیدایمان کرده و وقتی دیده که همه در یک گروه هستیم مطمئن شده که درست آمده.

ازش خواستم که نامه ای که برایش نوشته ام و پیدا کرده را برایم بفرستد ، آن نامه ها را که دیدم واقعا خجالت کشیدم ، نشسته بودم و کلی او را نصیحت کرده بودم که نکند در خارج منحرف شود و به گناه آلوده شود و تازه از او خواسته بودم که مراقب خانواده اش هم باشد، خودم فکر میکردم که خیلی مذهبی و ناصحانه نوشته ام اما شهاب میگفت که نامه من بین نامه های بقیه خیلی اینطور نیست و بقیه کلا برایش قران و دعا نوشته بوده اند.

دادم نامه ها را مادرتان هم خواند و او هم چند روزی در تعجب بود که این جواد چطور آن نامه ها را نوشته ! جواب دادم "ما اینیم!"

جالب اینکه در این مدت هم او چندین بار به نزدیک خانه ما در تهران آمده و هم من در ماموریتهای آلمانی که داشتم نزدیکش بودم ولی از هم بی خبر بوده ایم.

شهاب هم الان یک شرکت دارد که قطعات خودروهای سنگین به ایران میفرستد و یک دختر دارد و منتظر یک پسر هم هستند ، درست مثل ما.

خلاصه که اتفاق خیلی جالبی بود.

بابا