سلام بچه های گلم

مدتی است موضوعی ذهنم را مشغول کرده و آن اینکه : بعضی مسائل قابل درک هستند ولی کاملا غلط هستند و همین قابل درک بودن (یا طبیعی بودن) کار قضاوت را سخت میکند.

مثلا بچه ای را در نظر بگیرید که در خانواده پرتنشی بزرگ شده است و پدر یا مادرش ، توجه کافی به او نداشته اند یا حتی با تنبیه و سرکوفت و توهین به او باعث شده اند او دیدگاه نامناسبی از خودش و جامعه و اطرافیانش داشته باشد. تا اینجا همه چیز قابل درک یا طبیعی است یعنی همه متوجه میشویم که از آن سیستم تربیتی قاعدتا نمیشود انتظار دیگری داشت و الان همه با این بچه همدردی میکنیم که در آن شرایط بد بزرگ  شده است ولی وقتی همین بچه خودش میشود پدر یا مادر یک خانواده و رفتار نامناسبی با فرزندانش دارد ، چه باید گفت؟ آیا اگر ببینیم که بچه دیروز و پدر/مادر امروز دارد بچه خودش را کتک میزند یا همان بلاهایی که سرش آوردند را سر فرزند خودش می آورد، میتوانیم با او همدردی کنیم یا بگوییم که "طبیعی است؟"

به نظرم : نه! اینجا دیگر طبیعی نیست!

مسئولیتهای پدر/مادر بودن یا در واقع درکی که انتظار داریم یک پدر و مادر از موقعیت جدید خودش (بعنوان مسئول و سرپرست یک فرزند) داشته باشد ، همزمان واجد این معنی است که او میتواند (یا باید بتواند) اتفاقاتی که در کودکی برای خودش افتاده را تحلیل کند و خوب و بدش را بشناسد و اجازه ندهد که آن اتفاقات روی برخورد خودش با فرزندش تاثیر نامناسب بگذارد. ما برای پدر و مادر بلوغی را در نظر میگیریم که میتوانند ناخودآگاه اسیر عقده ها و حقارتهایی که در کودکی به ایشان تحمیل شده نشوند و از ایشان یا هیچ کس دیگری قبول نمیکنیم که اگر با فرزند خودش بدرفتاری میکند ، در توجیه بگوید:"پدرم هم همین رفتار را با من داشت" و بعد هم همدردی ما را برانگیزد.

این توضیحات را گفتم تا بگویم که نسبت منابع انسانی به سایر اعضای سازمان مثل همان پدر و مادر است که حق ندارد بعضی کارها را انجام بدهد یا اگر از بعضی برخوردها ناراحت شد، مقابله به مثل کند!

در سازمان ما متاسفانه در مورد منابع انسانی دیدگاه پرسنل به شدت منفی است و حتی ابایی از متلک گفتن و حتی توهین های زیر پوستی (یا بعضا علنی) هم ندارند و همین باعث شده که بعضی از مدیران منابع انسانی هم به خودشان حق بدهند که مقابله به مثل کنند یعنی با دیدگاهی کاملا منفی به سایر اعضای سازمان (خصوصا ما که در تولید هستیم) نگاه کنند و نتیجه اش این شده که حالا پرسنل دلایل بیشتری دارند که نشان بدهند ، منابع انسانی در واقع کاری به دغدغه ها و نگرانی ها و حتی مشکلات  ایشان ندارد و دارد کار خودش را میکند! بعنوان نمونه یکی از مدیران تولید تعریف میکرد که چنان یکی از آقایان در مورد صحبتهای مدیرعامل گروه صحبت میکرده و نظرش این بوده که "تولیدی ها حقشان بود که ... و نتیجه کار خودشان بود" که اصلا انتظار نداشته و دقیقا به این نتیجه رسیده بود که آن فرد، از تولیدی ها بدش می آید و سوالش این بود که چنین فردی با چنین دیدگاهی چطور میخواهد کار منابع انسانی را در سازمانی انجام بدهد که 60% پرسنلش تولیدی هستند؟

توضیحی که به آن همکارمان دادم همین بود که منابع انسانی در شرکت ما از ابتدا زیر بدترین حمله ها بود و در ماجرای گریدینگ هم همه مدیران خودشان را کنار کشیدند و پرسنل تمام داد و فریادشان را سر منابع انسانی کشیدند در حالیکه به همان اندازه (شاید هم بیشتر) خود مدیران واحدها باید پاسخگو می بودند که نبودند و طوری وانمود کردند که انگان منابع انسانی مسئول همه مشکلات و اشتباهات است. این شد که نفرات منابع انسانی به شدت زیر این حملات تنها ماندند و از قبلش هم وضعیت بهتر نبود و همیشه زیر سوال بودند ، ازطرفی نفرات ایشان ، مانند باقی سازمان، بدون تجربه و تازه کار بودند و اینهمه بازخواست و توهین و تحقیر ایشان باعث شده که در دوران رشد فردی و سازمانی شان مثل فرزندی که دوران رشدش را زیر بار توهینهای سایر اعضای خانواده سپری کرده باشد، بگذرانند و حالا که جا افتاده شده اند (شاید حتی ناخودآگاه) دارند تلافی آن توهین ها و تحقیرها را با تصمیم گیریها و تصمیم سازیهایی که وضعیت پرسنل (خصوصا تولید) را نادیده میگیرد یا فقط به منافع عده خاصی توجه دارد، تلافی میکنند.

آن همکارمان در مقابل این توضیح من جوابش این بود که "منابع انسانی حق ندارد این طور برخورد کند و باید رابطه اش با پرسنل طوری باشد که همه بتوانند مشکلات و مسائلی که دارند را به ایشان انتقال بدهند " و من هم تایید کردم ولی چاره چیست؟

نمیدانم ... فعلا که کسی گوشش به این حرفها بدهکار نیست.

امیدوارم شما در سازمانهایی کار نکنید که رابطه منابع انسانی و پرسنل تا این حد بد باشد.

بابا