سلام دخترم

دیشب دیر آمدم ، کلاسی داشتیم که طول کشید تا تمام شود و بعدش هم باقی مانده کارهای روزانه بود و خلاصه وقتی رسیدم که خواب بودی. مثل همیشه به پهلوی چپ دراز کشیده بودی و دوتا دستت را را گذاشته بودی زیر سرت و مثل فرشته ها خواب بودی.

دیشب از کرج مترو سوار شدم و در ایستگاه اکباتان که سوار قطار بعدی شدم، روبرویم دختر و پسرجوانی نشستند که مشخص بود با هم دوست هستند، دختر چادری بود و حجابش کامل با شلوار جینی که تا روی کتانی هایش آمده بود و بدون آرایش، مرتب و شیک؛ پسر اما یک ماسک پارچه ای زده بود احتمالا به نشانه سرما خوردگی و لباسش یک پلیور نازک بود و کمی هم ژولیده با یک بلوز بافتنی کرم رنگ که روی پایش گذاشته بود و او هم شلوار جین داشت، دختر سفید رو بود و پسر ،  سبزه. کنار هم نشسته بودند اما مشخص بود که نمیخواهند به هم تکیه کنند، میگفتند و میخندیدند اما بیشتر دختر بود که حرف میزد و میخندید، سرخوش و شاد. به نظرم رسید که دختر از یک خانواده سنتی و مذهبی است که دارد در منتها درجه ای که از نظر خودش شرعی است و مشکل ندارد، به احساساتش اجازه جولان میدهد اما در مورد پسر چیزی به نظرم نرسید، حداکثر اینکه از نظر اقتصادی احتمالا از خانواده دختر پایین تر بود و احساس میکردم صادق نیست ، شاید چون دهانش را نمیدیدم اینطور احساس عدم صداقت میکردم،  خلاصه از آن زوجهایی بودند که اگر مادرت میدید،  حتما با آن لحن کارشناسی مخصوص،  میگفت:"دختره خیلی سرتر از پسرست."

یک لحظه یاد دوران آشنایی با مادرت افتادم، بزرگ که بشوی کلی داستان هست که باید برایت تعریف کنیم ، یادت باشد حتما ماجرای "who?where?when" و کیبوردی که از آن دود بلند میشد را از مادرت بپرسی، اسمش را گذاشته "داستان W-H questions" و هنوز که هنوز است وقتی یادش می افتد ، حتما یادآوری میکند که نزدیک بوده کلا عطای من را به لقایم ببخشد ،  راستش را بخواهی بعدا که فکرش را کردم کاملا به او حق دادم ولی خب، خوشبختانه کمی بعد عصبانیتش کمتر میشود و خلاصه میرسیم به اینجا که الان هستیم.

در همین فکرها بودم که جوان دیگری با کتاب کوچکی در دست ، آمد و کنارم نشست. عنوان کتاب را دیدم، خطبه غدیر بود اول فکر کردم دارد میخواند ولی بعد از زمزمه هایی که میکرد متوجه شدم ، دارد آنرا حفظ میکند ، پیرهن روی شلوار و ریش اصلاح نکرده نچندان تنک با قیافه ای عبوس و بدنی ورزیده، احتمالا ورزشکار بود و عضو بسیج محله یا طلبه.

از ایستگاه مترو که پیاده شدم ، به یاد دوران قدیم رفتم و سر راه یک کباب ترکی از سرکوچه خریدم که با مادرت بخوریم (فقط یکی خریدم چون مثلا من میخواهم شام نخورم!)، بدون مزاحمت های تو که وقتی میبینی ما با هم حرف هم میزنیم ، حتما موضوعی پیدا میکنی که خودت را بیاندازی وسط و نگذاری که دو کلام با هم حرف بزنیم. جایت خالی، چسبید.

خوابهای خوش ببینی.

بابا