سلام دختر گلم

برایت گفته بودم که میخواهم بعضی از شیرین کاریهایت را برایت بنویسم تا بدانی، یکی از آنها که خیلی علاقه داری ، تعریف کردن جوک است ، به قول خودت "حرفهای خنده دار."

اولین بار اینکار را از آیه (دختر دایی ات) یادگرفتی و تا مدتها همان چند جوکی که آیه تعریف کرده بود را تکرار میکردی که مهمترین شان این بود : "یک سوسک عروسی میکند ، برای ماه عسل میرود، دستشویی" بعدش هم خودت غش خنده میشدی، اما تازگی ها یک جوک جدید یاد گرفته ای که تکرارش میکنی:" یه خرگوشه میره داروخونه میگه: آقا هویج دارین؟ آقاهه میگه: نه، روز بعد دوباره میره و میگه:آقا هویج دارین؟ دوباره آقاهه میگه:نه، روز بعد که میره و دوباره میپرسه: آقا هویج دارین؟ آقای داروخونه عصبانی میشه و دندونای خرگوشه رو میکشه، فرداش دوباره خرگوشه میره و میگه : آقا آب هویج دارین؟"

چند شب پیش بعد از اینکه این رو تعریف کردی و من هم بنا به وظیفه پدری ، خندیدم گفتی :"حالا یه جوک جدید، یک روز یه موشه میره داروخونه و  میگه آقا بادوم دارین..." همان جوک را با آقا موشه و بادام تا انتها رفتی ولی آخرش که رسیدی به آب بادوم یک دفعه متوجه شدی که نمیشه ولی بعد از یک مکث کوچک ادامه دادی که:" فرداش دوباره خرگوشه میره و میگه : آقا آب بادوم دارین؟" و من هم باز بنا به وظیفه پدری خندیدم و تو هم که انگار نه انگار !

به این میگن آخر اعتماد به نفس.

خوش بخوابی

بابا