سلام دخترگلم

چند روز پیش معلم انگلیسی تان (که بصورت نیمه خصوصی و در خانه یکی از دوستانت درس میدهد) مثلا خلاقیت به خرج داده بود و خواسته عجیبی را مطرح کرده بود . از شما خواسته بود که چیزی را بعنوان جایزه انتخاب کنید تا وقتی که توانستید 20 استیکر بگیرید مادرتان برایتان بخرد ، تا اینجا موضوع خاصی نبود، چیزی که این خواسته را عجیب کرد این بود که از مادرهایتان خواسته بود اگر کسی از شاگردان بود که نتوانست 20 استیکر بگیرد، مادرش نباید هیچ وقت این جایزه را برایش بگیرد حتی سالهای بعدی!

مثلا با اینکار میخواسته که انگیزه شما بچه ها را برای یادگیری و حرف گوش کردن زیاد کند.

همان روز اول که این موضوع را مطرح کرده بود، من که آمدم خانه، خیلی سریع موضوع را به من گفتی و با همان لحن شیرین پرسیدی :"آخه این انصافه؟" من هم که مانده بودم چه بگویم (چون هم نمیخواستم بگویم با این موضوع موافق نیستم و هم به نظرم شرط نامعقولی بود) گیر کرده بود و اولش سعی کردم یک طوری قضیه را بپیچانم ولی بعدش با تکرار سوال از طرف تو مجبور شدم بگویم که "به نظرم شرط عجیبی است و منصفانه نیست که تا آخر عمر این جایزه را نگیری" (ضمنا برای این جایزه یک ست لوازم التحریر انتخاب کرده ای) بعدش این سوال را از همسایه مان و دوستت هم سوال کرده بودی و همه گفته بودند که "منصفانه نیست"

جلسه بعدی کلاس انگلیسی ، رفته بودی و خیلی جدی به خانم معلمتان گفته ای که "این انصاف نیست که ما هیچ وقت جایزه مان را نخریم، من از بابام و دوستم و همسایه مان هم پرسیدم و همه گفتند که این انصاف نیست" معلمتان هم ناراحت شده بود و به مامانت گفته بود و... که البته بعدش معذرت خواهی کرد.

من و مامانت از اینکه اینطور اعتماد به نفس داری که حرف خودت را میزنی کلی خوشحالی کردیم .

نکته جالب این بود که شب که من به خانه آمدم ، برای این مشکل راه حلی پیدا کرده بودی:"بابا اگر من نتونستم 20 تا استیکر بگیرم ، یک راه حل پیدا کردم، بزرگ شدم ، دختر دار میشم و بعد میرم همین جایزه را برای دخترم میخرم، بعد روزهایی که دخترم کلاس باشه و توی خونه نباشه، من میرم توی اتاقش و با اون بازی میکنم!"

قربونت برم با این راه حل پیدا کردنت.

بابا