سلام دختر گلم

مدتی بود که میخواستم ماجرای زخمی شدن سرت را بنویسم که وقت نمیشد تا امشب :

جمعه آخر مرداد که جابان بودیم ، مهمان داشتیم . عمو حمید و عمو مهران مهمانمان بودند. بعد از ظهری که تو و بچه های آنها داشتید بازی میکردید ناگهان صدای جیغ تو و امیررضا آمد و مامانت داد زد که "صورت پرنیان خونیه"، ماهان که بغلم بود را دادم به یکی از خانمها و دویدم بیرون. صورتت پر خون بود ، بغلت کردم و آوردمت داخل. مامانت رنگش شده بود مثل گچ و میلرزید. تو هم میلرزیدی و گریه میکردی. من هم ترسیده بودم ولی مرتب سعی میکردم که اوضاع را آرام کنم و میگفتم "چیزی نشده، یک زخم کوچک است" ولی صورتت پر از خون بود. بالای ابروی راست پاره شده بود، یک کم با بتادین تمیز کردم و حرکت کردیم با ماشین حمید رفتیم دماوند. قبلش بگم که رادوین هم از ترس باباش فرار کرد و از حیاط رفت بیرون و حمید رفت دنبالش و فکر کنم حسابی هم خدمتش رسید!

خلاصه رفتیم یک بیمارستان در دماوند ، آنجا گفتند که خوب کاری کردید که روی زخمش بتادین نریخته اید چون خودش باعث عفونت است ظاهرا بتادین فقط برای تمیز کردن روی زخم خوب است ولی نباید روی زخمهایی که باز شده اند ریخته شود. میخواستند بخیه بزنند که به توصیه مهران و خانمش که تجربه مشابهی با امیررضا داشتند، نگذاشتیم و "چسب بخیه" خریدیم و زدیم و برگشتیم جابان.

مامانت کلی گریه کرده بود، یواشکی البته! جمع کردیم و به سمت تهران حرکت کردیم. شب حدود ساعت 10 بود که رسیدیم و یک راست رفتیم بیمارستان کسری تا اگه نیاز به کاری هست همانجا انجام بدهند. آنجا هم چسب بخیه را تعویض کردند و گفتند که وقتی زخم خون دارد این چسب ها فایده ندارد، پانسبان کردند و مدتی صبر کردیم تا خونش بند آمد و بعد چسب بخیه را زدند و آمدیم خانه.

خیلی به من و مامان سخت گذشت و همه اش نگران بودیم که جای زخم بماند ولی الان که چند هفته گذشته است اوضاع تقریبا خوب است و احتمالا بعد از چند ماه اثر زیادی هم نماند.

بابا