سلام دختر گلم

الان که برایت نامه مینویسم ، تقریبا یک ساعت است که خوابیده ای و مادرت دارد درسهای کلاس خیاطی اش را انجام میدهد. دایی علی ات هم اینجا بود، فیلترشکنمان کار نمیکند و هرکاری کرد ، درست نشد، نمیدانم باید چکار کنیم، میگوید شاید مشکل از خط تلفنمان باشد.

بگذریم، امشب میخواهم دو تصویر از دوران کودکی ام را برایت بگویم ، از آن تصویرهایی که همیشه در ذهن آدم میماند و هر وقت که یادش می افتی با خودت میگویی :"انگار همین دیروز بود که ..."

تصویر اول- وام بانک : خانه ای  را که این روزها مامان جون و باباجون می نشینند، وقتی من کلاس سوم دبستان بودم خریدند، با وام بانکی. یادم هست وقتی وام بانک را گرفته بودند و رفتیم به خانه خالی تا آن را با باقی پولها یکجا بشمارند و ببرند به بانک تحویل بدهند. پولها را با چند ساک و یک کیسه آورده بودند و وسط هال خانه یک سفره (یا شاید هم چادرشب، درست خاطرم نیست) پهن کردند و همه پولها را ریختند روی آن ، شد یک کپه بزرگ پول و چند نفری شروع کردند به شمردن، فکرش را بکن ، آنهمه پول که این روزها شاید به اندازه یک بسته یا حداکثر دو بسته تراول چک 100هزار تومانی میشود، انروزها چقدر پول زیادی بود.

تصویر دوم- فانوس: همان چند روز اول که به آن خانه اسباب کشی کرده بودیم، برق رفت، آخر آن وقتها خیلی برق میرفت و این یک موضوع عادی بود. باباجون من را فرستاد که چیزی (شاید یک شمع یا چراغ) از سر کوچه بخرم و من هم خیلی عادی یک فانوس که در خانه داشتیم را برداشتم و روشن کردم و رفتم برای خرید. سرکوچه جوانی که ایستاده بود با تعجب و خنده از من پرسید:"این چیه؟ مگه اینجا دهاته" من گفتم:"فانوس، مگه چیه؟" یادم نیست دقیقا چه گفت ولی فهمیدم که بجای فانوس باید چراغ قوه می آوردم و استفاده از فانوس خیلی بد است! آن احساس خجالتی که در ادامه مسیر تا بقالی و برگشت به خانه داشتم ، هنوز هم در ذهنم است.

از آن موقع تا الان حدود 26 سال میگذرد ولی تصویر آن کپه پول و آن فانوس و حرفهای آن جوان هنوز برایم خاطره است و در ذهنم مانده.

می بینی چقدر عمر زود میگذرد، آن پسرک فانوس به دست اگر میدانست به همین زودی ، دیر میشود ، شاید خیلی کارها را طور دیگری انجام میداد یا اصلا انجام نمیداد و ...

بگذریم، زندگی همین است...

خوش بخوابی

بابا