سلام دختر گلم

مدتی است که وقتی به خانه می آیم یک بازی جدید را اختراع کرده ای: میروی از تختت پتوی خودت را می آوری و میگویی اینجا دریاست و من و تو در یک کشتی سواریم و ماجراهای تکراری و روتینی هم اتفاق می افتد از جمله حمله ما به دزدان دریایی و گرفتن گنج از ایشان یا ماهی گیری و درست کردن آتش در کشتی و کباب کردن ماهی؛ یکی دو روزی هم هست که مراسم فیلم گرفتن از ماهیهای زیر آب و نمایش آنها در قاب انگشتان تو (یعنی مثلا داری در دوربین آنرا به من نشان میدهی) به مراسم اضافه شده است. این دریا طوفان هم دارد و وقتی دریا طوفانی میشود من کناره های پتو را میگیرم و با حرکت خودم بالا و پایین میکنم و بعد تو بصورت جادوگری که میتواند طوفان را خاموش کند ، "بابودی بابودی بو" میگویی و طوفان  خاموش و بعدش هم دوباره روشن میشود.ضمنا بطور معمول ما نهنگی هم صید میکنیم که داخل شکمش پینوکیو و پدرژپتو منتظرند تا تو بروی و با فانوس نجاتشان بدهی.

در این چند شب که این بازی را میکنیم یکی دو صحنه جالب هم پیش آمده که کلی به آن خندیدیم:

یکبار که مثلا دزدان دریایی حمله کرده بودند به من گفتی:" من با کشتی اینجا پشت بوته ها قایم میشوم." با خودم گفتم چه بوته ای میشود این بوته !

امشب هم در حالیکه مثلا در دریا بودیم و میخواستیم ماهی هایی که صید کرده بودیم را روی آتش کباب کنیم ، گفتی :" من میروم از ته دریا هیزم جمع کنم" و بعدش هم خیلی عادی مثلا شیرجه زدی و رفتی و هیزم آوردی، چه کبابی شد آن ماهی کباب با هیزم دریایی!

بزرگ که بشوی کلی با اینکارهایت سر به سرت میگذارم و حتما میفرستمت ته دریا که بروی و هیزم بیاوری.

قربون این شیرین کاری هات

بابا