سلام دختر گلم

امروز، عاشورا بود و من هم تعطیل و در خانه. از صبح ساعت 6:45 که بیدار شدی ، دیگر نخوابیدی و آمدی به اتاق ما و گفتی:"بابا میشه بیای تو هال بخوابی؟" من هم که میدانستم اگر نیایم ، نه من و نه مامانت نمیتوانیم بخوابیم ، آمدم توی هال و تو شروع کردی به نقاشی و حرف زدن با من و بازی کردن تا لااقل مامان بخوابد.

از مدتها قبل میخواستم لاستیک های دوچرخه ات که باد نداشت را باد بزنم ، با " لاستیک باد کن" به قول تو. مامان هم از قبل با دوستش قرار گذاشته بودند که برود سمت خانه آنها تا با هم به تماشای عزاداری بروند ، من هم میخواستم برای گرفتن نذری بروم پیش یکی از دوستان و همین شد برنامه امروزمان به اضافه پارک رفتن و دوچرخه سواری که تو اضافه کردی.

بعد از اینکه لاستیک های دوچرخه ات را باد کردم، رفتیم و مامان را رساندیم، از آنجا هم رفتیم سمت نذری و همان جا ناهارمان را هم خوردیم و رفتیم پارک که تو دوچرخه سواری کنی. حدود یک ساعت و نیم در پارک بودیم . بعدش اول برگشتیم خانه و نذری ها را گذاشتیم خانه و بعدش رفتیم دنبال مامان.

جایی که مامان رفته بود ، انتهای خیابان شریعتی بود جایی که یک امام زاده هست و مردم زیادی برای عزاداری و تماشای هیات های عزادار به آنجا میروند؛ خیلی تعجب کردم وقتی مامان ماجرای یک دعوای شدید که با مداخله پلیس تمام شده بود را برایم تعریف کرد؛ ظاهرا کوچه منتهی به امامزاده ، کوچه باریکی است که هیات های عزاداری باید با نظم و ترتیب و به نوبت وارد آن میشده اند. یکی از هیات ها پرچمی داشته با عنوان "لبیک یا خامنه ای" که وقتی میخواسته وارد کوچه شود ، عده ای اجازه نمیدهند که آن پرچم را وارد کوچه کند و همین موضوع باعث درگیری و دعوای شدید و مداخله پلیس میشود ، آنطور که مامانت تعریف کرد در نهایت هم آن هیات عزاداری ، آن پرچم را جمع کرده و بصورت افقی با خودشان وارد کوچه کرده اند. جمع کردن پرچم را مامانت خودش دیده بود اما دلیل دعوا را آقایی که جلوی ایشان بوده برایشان توضیح داده بود.

راستش من این ماجرا را باور نکردم و به نظرم احتمال زیادی دارد که آن آقا اشتباه کرده باشد و دلیل دعوا چیز دیگری بوده والا وقتی پلیس وارد ماجرا میشود قاعدتا باید ماجرا به نفع آن هیات تمام شده باشد؛ اما اگر واقعا درست باشد ... نمیدانم شاید نشانه این است که جماعت بالاشهر نشین و تحصیل کرده و خلاصه همانها که معروف هستند به اینکه سوسولند و "یک پخ که بکنی ، دنبال سوراخ موش میگردند که قایم شوند" دیگر آن طور نیستند و تغییر کرده اند ، طرف مقابل هم که از ابتدا اهل بزن بزن بوده و به قول خودشان تا پای جان بر سر حرفش ایستاده و از هر نوع زدوخوردی هم استقبال میکنند و این نوید درگیریهای بدی را بین دو طرف میدهد.

و چقدر بد است که در تا این حد آستانه تحمل مان پایین آمده است...

بگذریم، امروز هم روزی بود و خاطره ای شد ولی امیدوارم تو در بزرگی ات از این ماجرا ها نبینی و خودت و همسالانت تحمل بیشتری در مقابل عقاید مخالفتان داشته باشید هرچند فعلا که اصلا تحمل مخالفت کسی را نداری و حرف ، حرف خودت است ، خدا کند که بتوانیم طوری تو را تربیت کنیم که تحملت بیشتر شود.

بابا