سلام دختر گلم

الان که دارم برات نامه مینویسم ، تازه از راه رسیدم و سریع دوش گرفتم و نشستم پشت کامپیوتر که تا قبل از بیرون رفتن، فرصتی هم برای نامه نگاری باقی بمونه.

امروز عصر دفتر مپنا جلسه داشتیم و به همین خاطر زودتر از روزهای دیگه که از کرج میام، رسیدم خونه.از ایستگاه میرداماد، مترو سوار شدم برای "هفت تیر" ، تا حالا متروی تا این حد شلوغ سوار نشده بودم، آنقدر شلوغ بود که موقع پیاده شدن اگه از بیرون دستم را نمیگرفتند و نمیکشیدند، نمیتوانستم پیاده شوم، جالب اینکه تو همین شلوغی دو نفر که لهجه لری داشتند (فکر کنم البته) و یکی شون یک سمت در ورودی قرار گرفته بود و نفر بعدی هم سمت دیگر، داشتند با هم با همان لهجه شیرین و از بالای سر مردمی که بین ایشان بودند ،بلند بلند صحبت میکردند، از بس لهجه داشتند ، درست نفهمیدم راجع به چه چیزی صحبت میکنند ولی انگار سمت چپی ، که مسن تر بود، میخواست برای کاری برود در خانه یک نفر دیگر و نفر سمت راستی میگفت که احتمالا خانه نباشد و خانمش می آید دم در و از اینجور چیزها. موبایلهایشان هم جالب بود ، آقای مسن تر یک موبایل نوکیا 1100 داشت که کاملا نوشته های روی صفحه اش رفته بود و هیچ اثری از نوشته ها نبود و بالای قابش هم کنده شده بود، نفر جوانتر ولی 2 تا موبایل داشت یکی که معلوم بود جدید است و گران قیمت، صفحه لمسی داشت و مرتب با آن ور میرفت و یکی هم که بعدا دیدم (موقعی که میخواست به جایی تلفن بزند و از همان روی سر مردم شماره را از نفر دیگر گرفت) یک موبایل قدیمی بود که صفحه نمایش آن شکسته بود.

از بس فشار جمعیت زیاد بود ، بعد از چند ایستگاه ، نفر مسن تر رسید کنار من، میخواست دستش را با هر زحمتی هست بگیرد به میله وسط که کنار من بود، با لبخند به او گفتم:"میله نیازی نیست، فشار جمعیت نمیذاره تکون بخوریم." لبخندی زد و بدون لهجه گفت:"آره میله نیازی نیست." و دستش را از میله کنار کشید، کمی هم جا باز شد.

من توجه به این جزئیات آدمها برایم جالب است و احساس تماشاگر بیرونی بودن را دوست دارم و سعی میکنم ظاهر آدمها را تحلیل کنم و فرضیه درست کنم و اگر میشد ببینم درست است یا نه، امشب میخواستم در مورد بحثی که در مورد یک موضوع تاریخی-دینی داشتیم برایت بگویم ولی گفتم از وضعیت مترو هم برایت بنویسم تا وقتی بزرگ شدی و مترو سوار شدی (بعید است که تا آن موقع مترو جمع شده باشد) تصوری از متروی فعلی هم داشته باشی.

دیگر موقعش است که با مامان از کلاس موسیقی بیایید، باید بروم چایی بگذارم.

همیشه خوش و سلامت باشی

بابا