سلام دختر گلم

امروز روز خیلی خوبی بود، هم یک کار مهم از باغمون انجام شد و هم اینکه بعد از چندین سال رفتم و از جلوی دانشگاه حسابی کتاب خریدم ، به یاد جوونی ها.

تو و مامانت هم امروز رفته بودید مهمانی دوست مامانی، وقتی آمده بودم دنبالتان، از دور پیرمردی را دیدم با عبا و عمامه سیاه که به سختی راه میرفت، دلم برایش سوخت ، با خودم فکر کردم : "آنها" هم پیر میشوند و وقتی پیر میشوند و ناتوان، مثل همه آدمهای دیگری که پیرند و ناتوان ، قابل ترحمند و میشود که آدم دلش برایشان بسوزد، فارغ از اینکه در جوانی چکاره بوده اند و چکار کرده اند.

بعضی وقتها فکر میکنم آدم اگر به خدا و دنیای دیگر و حساب و کتاب واقعا اعتقاد داشته باشد خیلی کارها را نمیکند ولی الان به نظرم میرسد که نه ، شاید آن کارهایی که من به نظرم میرسد که از آدمهای معتقد به آن دنیا سر نمیزند دقیقا چون آنها معتقد به آن دنیا هستند ، آن کارها را میکنند، نمیدانم ، امیدوارم اعتقادات تو و هم نسلانت طوری نباشد که برای آزاردادن یکدیگر کمکتان کند و اگر ترمزی برای انجام بعضی کارها نیست لااقل تشویقتان نکند!

راستی وقتی داشتم برمیگشتم دم ایستگاه مترو ماشین نیروی انتظامی ایستاده بود و افسر زنی که همراهشان بود مراقب بود که لباس پوشیدن خانمها همان باشد که میگویند و چند نفری را هم گرفته بودند، داخل ماشینی که همان نزدیکی بود و بازداشتی ها را داخلش گذاشته بودند 5 نفر زن و دختر جوان که یکی شان به نظرم دبیرستانی بود ، نشسته بودند،  به نظر خیلی مضطرب نبودند و بعضی داشتند با هم صحبت میکردند و میخندیدند.

نمیدانم این قضایا تا دوران تو هم ادامه پیدا میکند یا نه ولی اگر بود و برایت پیش آمد، زیاد نگران نشو ، اصلا مهم نیست اما حتی اگر خیلی هم بهت سخت گذشت امیدوارم آنقدر خوب باشی که یادت بماند " آنها" هم پیر میشوند.

خوب بخوابی

بابا