سلام دختر گلم

احتمالا میدونی که این نامه ها رو بجز بابا چند نفر دیگر هم میخوانند و من هم همینطور، میرم و مطالب اونها رو میخونم ، توی همین رفت و آمدها پشت سر هم چند تا مطلب در مورد مادر شوهرهای خانمهای نویسنده خوندم که حسابی کلافشون کرده بود البته اونها هم حسابی از خجالت مادر شوهر گرامیشون در آمده اند (لااقل در حد نوشتن توی وبلاگشون که متاسفانه بلد نیستم لینکش رو اینجا بگذارم که ببینی!) ولی همین باعث شد به این فکر بیافتم که تو ممکنه چجور عروس یا مادر شوهری بشی؟ نمیدونم اونقدر میمونم که مادر شوهر شدنت رو ببینم یا نه ولی به نظرم مادر شوهر سخت گیری میشی! و وای به حال عروست اگه طبق نظرت رفتار نکنهچشمک

ولی از شوخی که بگذریم با خوندن اون نوشته ها چند تا نکته به نظرم رسید که گفتم تا وقتش هست و یادم هست بهت بگم:

اول اینکه در اکثر مواقع (موارد نادری که یک طرف مریض روحی است را کنار بگذاریم) هیچیک از دو طرف (چه عروس و چه مادر شوهر) از روی قصد و عمد ، دیگری را آزار نمیدهند و قصدش را هم ندارند ولی چه حیف که هر دو تا آنقدر از هم توقع دارند که کاملا این فرض را کنار میگذارند و دقیقا طوری ناراحت میشوند و واکنش نشان میدهند که انگار طرف دیگر کاملا از روی عمد فلان کار را کرده یا فلان حرف را زده است. خیلی از تفاوتها ناشی از تفاوتهای فرهنگی یا تجربه های قبلی شما دوتاست که هیچکدام هم مقصر آنها نبوده اید، همین که موضوع را اینطوری تحلیل کنی ، آرامتر میشوی و میتوانی منطقی تر ، تصمیم بگیری.

دوم اینکه تا حد زیادی به خودت بستگی داره که نوع روابطت با دیگران را چطور تعریف کنی، اگر خودت را در موقعیت یک عروس یا مادر شوهر که آن یکی باید از تو حساب ببرد یا مثلا بخواهی طوری رفتار کنی که "گربه را دم حجله بکشی" خب همان واکنشی که در این مواقع از طرف دیگر میتوان انتظار داشت را هم خواهی دید و نباید تعجب کنی که چرا اینطور شد، هیچکس دوست نداره زیر سلطه دیگری قرار بگیره، چه عروس چه مادر شوهر.

سوم اینکه یادت باشه وقتی عروس بودی (آخ که چقدر دلم میخواد عروسیت رو ببینم) و از دست مادر شوهرت عصبانی و داشتی تصمیم میگرفتی که چطور جواب مادر شوهرت رو بدی که حسابی بشینه سر جاش، یک مدت بعد احتمالا خودت میشی مادر شوهر یا مادر زن و دیگری برای تو همین تصمیم ها رو میگیره، کاش بتونی یه طوری تصمیم بگیری که اگه یک نفر دیگر ، همان تصمیم را برای خودت گرفت، دوستش داشته باشی.

چهارم اینکه محبت و صداقت در اکثر مواقع جواب میده، جایی میخواندم که پیام مسیح به پیروانش این است که "دشمنت را با محبت خودت شکست بده" و خیلی خوشم آمد.نمیخواهم بگویم مادر شوهرت، دشمن توست اما حتی اگر تا این حد هم روابطتان بد بود یادت باشد که این جوازی نیست برای اینکه تو هم مقابله به مثل کنی. یادت باشه مادر شوهرت اگه نبود، تو هم به عشق زندگیت نمیرسیدی. همین یک کار او باید تو را مجاب کند که خیلی از کاستی ها و نقصهایش را به او ببخشی.

پنجم اینکه هیچ چیز نباید بتواند زندگی خانوادگی تو و شوهرت را در اولویت بعد از خودش قرار بدهد، هر وقت که دیدی موضوعی دارد روی این اصل مهم تاثیر میگذارد بدان که تقصیر خودت است که این اجازه را داده ای، حتما راهی پیدا کن که اصل موضوع را حفظ کنی، باقی چیزها فرعی اند. یادت باشد به فرعی ها به اندازه اصلی ها ، بها ندهی.

ششم اینکه حتما از مامانت در این مورد بپرس و راهنمایی بگیر، او میتواند به خوبی تو را راهنمایی کند چون خودش موارد بالا را رعایت میکند و خیلی وقتها من شرمنده اخلاق خوبش میشوم، کاش اخلاق تو به مامانت برود.

خوب بخوابی 

بابا