سلام دختر گلم

الان که برات نامه مینویسم واقعا احساس نامه نوشتن رو دارم چون برخلاف دفعات قبلی که توی اتاق خودت ، همین کنار من، خوابیده بودی ، امشب بخاطر هوای آلوده، با مامان و خاله پرستو و آیه بردمتون جابون که هواش عالیه، به همین خاطر نامه امشب، بیشتر از نامه های شبهای پیش،  "نامه" است.

بگذریم، شبها که با مترو میام خونه، هر وقت توی مترو یک خانم یا آقای بچه به بغل میبینم  حتما بلند میشم و جایم را تعارف میکنم که بنشیند ولی بعضی وقتها کاملا پشیمون میشم از اینکار و آن هم وقتی است که آن خانم یا آقا ، قبول نمیکند و همان طور سرپا می ایستد، راستش این وقتها کلا بلاتکلیف میمانم که باید چکار کنم؟ برگردم و سرجایم بنشینم؟ یا بی خیال نشستن شوم؟ من خیلی وقتها میروم و کنار می ایستم و جایم را هم معمولا فرد دیگری که اصلا نمیخواستم ، میگیرد، خیلی بدم می آید از این بلا تکلیفی و نمیدانم واقعا چرا آن خانم یا آقای بچه به بغل، که بعضی وقتها بچه همانطور خوابش برده و حسابی سختش است، این مهربانی کوچک را رد میکند. این مساله در مورد خانمها یا آقایان پیر هم هست ، انگار میخواهند اثبات کنند که هنوز پیر نشده اند و نیازی به کمک و محبت دیگران ندارند.

نمیدانم در فکر چنین فردی چه میگذرد ؟ .... ولی بیشتر از همه به این فکر میکنم که قبول محبت دیگران هم ظرفیت میخواهد، یعنی باید از آدمهای معمولی بزرگتر باشی که بتوانی محبت دیگران را قبول کنی، باید از آدمهای معمولی بزرگتر باشی که نیاز به محبت خودت را قبول کنی و اجازه بدهی که دیگران، به تو کمک کنند. اینکارها از آدمهای معمولی بر نمی آید.

امیدوارم تو آنقدر بزرگ باشی که محبت دیگران را قبول کنی.

بابا