سلام دختر گلم

چند روزی فرصت نشد که برات نامه بنویسم، از وسطای هفته پیش که اعلام کردند بخاطر آلودگی هوای تهران، مدارس و اداره های دولتی تعطیل هستند، شما را بردم جابون ولی خودم برگشتم و رفتم سر کار ، تا روز چهارشنبه که شبش با دایی مصطفی اومدیم اونجا. البته من صبح پنجشنبه میخواستم برگردم کرج سرکار ولی صبح که پاشدم ، دیدم داره برف میاد ، من هم تصمیم گرفتم که بمونم.

توی جابون کلی کتاب خوندم و تقریبا "دنیای تئو"تمام شد ، اونجا که میریم با اینکه کار هست و باید انجامشون بدم ولی دلم نمی یاد، همش دلم میخواد یک جا ولو باشم و کاری نکنم، خوشبختانه این بار تونستم این جوری بگذرونم.

جمعه ظهر که از جابون برگشتیم خونه، ناهار نداشتیم مامانت سفارش همبرگر داد که با هم خوردیم، تو هم خیلی خوشت اومد، عصرش هم با هم رفتیم و من کفش خریدم، مدتها بود که لازم داشتم و هی پشت گوش می انداختم، البته کلی گشتیم تا تونستیم کفش شماره 40 که به پام بخوره پیدا کنیم تازه اونی که پیدا کردیم هم به مدد کفی به پام خورد.

بعدش هم مامانت هوس بستی بسکین رابینز کرده بود، رفتیم میرداماد و وقتی برگشتیم ساعت 8 بود ، توی خونه نون خامه ای نداشتیم والا حتما میخواستی که با دوغ ، نون خامه ای بخوری ، خیلی دوست داری و من و مامانت هم کلی میخندیم وقتی میخوری ولی تو انگار نه انگار و فقط حواست به خوردنه.

الان هم که حسابی داری خوروپوف میکنی، مامانت میگه باید ببریمت دکتر ، شاید لوزه سوم داشته باشی ولی من به نظرم چیز مهمی نیست ، هر وقت که رفتیم دکتر ، اینم بهش میگیم ولی مامانت نگرانه.

بگذریم، خوش بخوابی

بابا