سلام دختر گلم

امشب میخوام از حرفهای قشنگ قبل از خوابت برات بگم؛ میدونی که وظیفه قصه گفتن و خواباندنت، هر شب با منه تا به قول مامانت وقت بیشتری را با تو بگذرانم چون معمولن از وقتی که من میرسم خونه تا وقتی که تو میخوابی ، حدود یک ساعت وقت هست و این برای سهم پدرانه پرنیان کم است، تو هم استعداد خاصی داری در طولانی کردن این سهم خصوصا شروع میکنی به حرف زدن و تعریف کردن اتفاقات توی مدرسه یا کارهای دوستات.

دیشب یک دفعه گفتی:"بابا میدونی من چند تا آرزو دارم؟" گفتم:"نه، چندتا آرزو داری؟" گفتی:"3 تا، یکیش این بود که یک گوشواره بلند داشته باشم که مامان خرید و برآورده شد، یکیشم اینه که یه دامن بلند چیندار داشته باشم که مامان قول داده برام بدوزه، ولی یه آرزوی دیگه دارم که هیچ وقت برآورده نمیشه." گفتم:" چه آرزویی؟" گفتی:"اینکه پرواز کنم، با بالهای خودم" موندم که چی بگم، گفتم:"خب بابا وقتی بزرگ شدی میتونی به دستات بال ببندی و پرواز کنی، باید بری مدرسه و خوب درس بخونی تا یاد بگیری، معلم ها هم کمکت میکنند." گفتی:"جدی میشه؟" و من هم گفتم :"آره"

ولی راستش شاید درست نگفته باشم، نمیدونم تا وقتی تو بزرگ بشی شاید بتونی اینکار رو بکنی ولی امروز که این حرفها رو برات مینویسم، نمیشه.

امشب با مامانت هم در این مورد صحبت کردیم، به اون هم گفتی که آرزوت پرواز کردنه ولی مامان مخالفه و میگه نباید بهت میگفتم که اینکار شدنیه چون نگرانه که یک وقت بخواهی خودت امتحان کنی و کار دست خودت و ما بدی، اما به نظرم بچه ها باید رویا داشته باشند و نباید خیلی سریع با واقعیتهای زندگی ، جلوی رویا پردازیشون رو گرفت و همین رو هم به مامانت گفتم ولی خب اون قبول نداره.

امیدوارم وقتی بزرگ شدی بتونی به این آرزوت هم برسی و من پیشت روسفید باشم.

خوش بخوابی

بابا