سلام دختر گلم

مدتی بود وقت و حوصله نامه نوشتن را نداشتم. دلم نمیخواهد این نامه ها را خیلی فلسفی و جدی بنویسم ولی خب ، چاره ای نیست بعضی وقتها آنقدر غرق این فکر ها میشوم که رها شدن از آن سخت است.

یادت هست که گفته بودم کتاب "دنیای تئو" را دارم میخوانم؟ تمام شد، بعدش کتاب "دریای ایمان" را شروع کردم، کتاب عجیبی است، از زمان دانشگاه جزء کتابهایی بود که میخواستم بخوانم ، نوشته یک کشیش مسیحی است ولی اصلا انتظار نداشتم که یک کشیش اینطور حرفهایی بزند، هنوز نصفه است و تمام نشده ولی تا همینجا هم کلی ذهنم را مشغول کرده است، نمیدانم چطور تمام میشود ولی اگر بگویم از آخرش میترسم، حرف بی ربطی نزده ام...

این روزها بیشتر به این فکرم که چقدر برقرار کردن تعادل بین منطق و دل سخت است، اگر بخواهی هرچه را که منطق میگوید، قبول کنی و هرچه منطق ندارد، رد کنی ، چیزهای خیلی مهمی باقی میماند که دلت میخواهد قبول کنی یا سخت است که فکر کنی که منطق ندارد و این واماندگی خیلی سخت است....

در کتاب "برادران کارامازوف" جایی یکی از شخصیتها میگوید:"اگر خدا نباشد، هرکاری مجاز است" و من این روزها به همین فکر میکنم که بدون خدا و دین، تکلیف اخلاق چه میشود؟ اینکه میگویند"در لحظه باید زندگی کنی" برایم این معنی را میدهد که :"نه فکر کن به اینکه از کجا آمده ای و نه اینکه به کجا میروی" و این جور فکر کردن خیلی سخت است.

بگذریم ، این پست همه اش سختی شد و تو هم که در خوابی... امشب کلی حرفهای قشنگ زدی که باید در یک نامه دیگر برایت بنویسم. حتما.

خوش بخوابی

بابا