سلام دخترم

الان که دارم برات نامه مینویسم داری کارتون تام و جری میبینی ، مامانت هم رفته بود ختم انعام که تازه برگشته و داره چای درست میکنه.

نمی دونم وقتی این نامه رو میخونی ماجرای دیشب یادت هست یا نه، داشتیم از خانه مامان جون و بابا جون برمیگشتیم که ابتدای بزرگراه یادگار یه عابر پیاده میخواست از عرض بزرگراه رد بشه ، لباس تیره تنش بود (مثل همه لباسهای زمستونی که معمولا تیره هستند) من دیدمش ولی یه موتوری از کنارمون رد شد و رفت به سمتش، موتوری هم اونو دیر دید و خواست که از کنارش رد بشه ولی عابر هول شد و حرکت کرد و دقیقا توی مسیر موتور قرار گرفت و موتور به شدت خورد بهش ما داشتیم از کنارشون رد میشدیم ، عابر بلند شد روی هوا و من و مامانت داد زدیم ، من داشتم رانندگی میکردم ولی مامانت برگشت و دید که هر دوتا افتادند روی زمین و میگفت که از زیر موتور هم آتیش زد بیرون.

چند لحظه ای مات و مبهوت بودیم و ساکت بعدش مامانت گفت که به پلیس زنگ بزنیم و زنگ زدیم 110 ، تلفن مون رو گرفتند ، چند دقیقه بعد یک نفر از اورژانس زنگ زد ، مثل اینکه یک نفر دیگه هم بهشون خبر داده بود و میخواستند مطمئن بشوند که دو تا تصادف بوده یا یکی .

رسیدیم خونه زنگ زدیم ببینیم میتونیم از موتوری و عابر خبری بگیریم که نشد چون باید اسمشون رو میدونستیم تا بیمارستان بتونه اطلاعات بده (برده بودنشون بیمارستان حضرت رسول) مسئول اورژانس میگفت که هر 10 دقیقه یک تصادفی میارند.

راستش فکر اینکه ممکن بود عابر از موتوری رد بشه و ما باهاش تصادف کنیم یه جوریه، وقتی این فکر رو میکنم و میگم خدا رو شکر که به ما نخورد مثل اینکه دارم میگم خدا رو شکر که بجای ما خورد به موتوری ....

الان که مامانت برگشته میگه که دیشب کیف یکی از فامیلها رو یکی دو تا کوچه آنطرف تر دزد زده.

امیدوارم آینده ای که تو و بچه های دیگه توش زندگی میکنید، بهتر از این روزگار باشه.

قربانت

بابا