سلام دختر گلم

این ماه در شرکت ما چند نفر به دلایل مختلف رفتند، به نظرم رسید برایت از رفتن شان بگویم، به ترتیب رفتن:

اولی یکی از تکنسینهایمان بود به نام بهمن، یادم هست که روزی که اولین بار آمده بود برای مصاحبه، جلوی من گریه کرد، مترجم خارجیها در یکی از خودروسازها بود و متاهل. میگفت روزی 14- 15 ساعت کار میکند و حقوقی کمتر از حداقل وزارت کار میگیرد، حرفش را باور کردم و استخدام شد، در همان مدت که اینطور کار میکرد، رفته بود و در فنی حرفه ای مدرک ماشینکاری گرفته بود، خانومش با کار کردن و کمک های خانواده اش این امکان را فراهم کرده بود اما بعد از شروع به کار، وضعیت فرق کرد، با خانمش مشکل پیدا کرد، خیلی شدید؛ من هم یکی دو بار که خانومش آمده بود دم در شرکت و داد و بیداد کرده بود، رفتم که آرامش کنم و دیدمش، یک دختر از طبقه خیلی پایین که مشخص بود زندگیش را دوست دارد ولی بهمن عوض شده بود، به نظرم جنبه کار و پول را نداشت، انگار حالا که یک درآمد منظم و نسبتا خوب داشت، فکر میکرد که آن زن به دردش نمیخورد، به مشکل خوردند و در مسیر طلاق، خیلی مغرور بود و اصلا خانمش را آدم حساب نمیکرد؛ به هرحال بعد از کش و قوس فراوان طلاق گرفتند؛ در این مسیر بی نظم هم شده بود و ما مدت قراردادش را  کم کردیم که تنبیه شود ولی بنا گذاشت به بی احترامی به رییسش و بد و بیراه گفتن در حضور جمع به او و باز هم بی نظمی و بی اعتنایی به مقررات کاری شرکتف وقتی من خبر دار شدم عذرش را خواستم و این ماه اخراج شد، بعدا متوجه شدم که واقعا اخلاقش تغییر کرده بود مثلا پدرش را هم از خانه بیرون کرده بود، انهم پدری که قبول کرده بود مهریه خانمش را بدهد تا بهمن به زندان نرود، بنده خدا که دیده بوده این آقا اصلا به روی خودش نمی آورد که پدرش 20 میلیون تومان پول قرض کرده و به او داده، رفته بوده که در این مورد صحبت کند که از خانه بیرونش میکند، این را معاون شرکت که فامیل دور همین آقا بهمن بود ، بعد از اخراجش به من گفت.

نمیدانم، یک جوری انگار خانم این آقا بهمن، برکت زندگیش بود، با آمدنش برکت را آورده بود و با رفتنش، برده بود ولی حیف که بهمن متوجه نشد.

خدا کند که ما به موقع متوجه شویم که برکت زندگی مان کیست یا چیست.

باقی رفتگان این ماه را بعدا برایت میگویم، تو هم که راحت خوابیده ای و مامانت هم منتظر است که با هم میوه بخوریم.

خوش بخوابی

بابا