سلام دختر گلم

این روزها سرم خیلی شلوغه و کمتر میرسم که برات نامه بنویسم ، چند روزی هم با هم رفته بودیم قشم که حتما عکسها و خاطراتش را برایت مینویسم ولی امشب حرفهای قشنگی زدی که علیرغم خستگی ، نتونستم نیام اینجا و ننویسم.

ماجرا از این قرار بود که وقتی رسیدم و با هم بازی میکردیم، بغلت کرده بودم و میگفتم: "پرنیان خوشمزه داریم" که رسید به اینجا که مثلا من دارم کباب درست میکنم و تو هم از خدا خواسته سریع اومدی و شدی "خانم آشپز" و من هم مهمان تو و مثلا همینطور که غذا میخوردم با هم صحبت میکردیم.

خلاصه سریع رفتی و با حلقه "هوپ" که بازی میکنی، یک میز درست کردی و گل گذاشتی وسطش و نشستیم دورش و همینجور که تو شام میخوردی و من هم مثلا غذای دست پخت تو را میخوردم، با هم صحبت میکردیم ، اینهم عکسش:

غذای من همون ظرف پر از تکه های شیشه ای است ، تازه رفتی و برای من "نوشیدنی" هم آوردی با لیوان (نمیدانم چرا اصرار داری که از نوشیدنی استفاده کنی!) بعضی از حرفهای قشنگت اینهاست:

- خانوم آشپز، اسم غذاتون چیه؟

- "برنج پلو"، از تلویزیون یاد گرفتم.

-------------------------------------------------------------------

- خب خانونم آشپز ، پدرتون کجاست؟

- من پدرم از مادرم دیگه خوشش نمی یاد و رفته با یک نفر دیگه ازدواج کرده و با اون زندگی میکنه (اینو که گفتی دهنم از تعجب باز موند و با خنده و چشمهای گرد شده گفتم :"پرنیان این چه حرفهایی که میزنی؟!" و تو هم با صدای آروم ، مثل اینکه نمیخواهی کسی بشنود و کلی ادا و اطوار ، گفتی:" بابا مثلا، این بازیه دیگه")

-----------------------------------------------------------------

-مادرتون چیکار میکنه؟

- من مادرم خونه میسازه، با آجر، این رستوران رو هم خودش ساخته (مثلا ما در رستوران خانوم آشپز داشتیم غذا میخوردیم.)

--------------------------------------------------------------

-شما چند تا بچه دارین؟

- من 3 تا بچه دارم (البته از اول که بازی رو شروع کردیم فقط یکی داشتی که اسمش تربچه بود ، چون لپهاش قرمزی بود، ولی تا آخر بازی به 3 تا رسید!) دو تا دختر و یک پسر که تازه به دنیا اومده.

-مبارکه، اسم پسرتون چیه؟

-بهرام.

-فامیلیش چیه؟

-غضنفر، بهرام غضنفر، فامیلی هممون غضنفره.

------------------------------------------------------

-خانوم آشپز، شما ماشین هم دارین؟

- آره ، یه ماشین شاسی بلند صورتی ، اوناهاش (به جایی در آشپزخانه اشاره کردی که مثلا ماشینت پارک شده بود)

- خیلی قشنگه، خوشبحالتون که ماشین شاسی بلند دارین.

-برای شما هم یکی خریدم، سفیده، خیلی قشنگه.

----------------------------------------------------

-خانوم آشپز، شوهر شما چیکار میکنه؟

-شوهرم هنوز تصمیم خودشو نگرفته که چکار کنه (خداییش موندم که این حرفها رو از کجات در میاوردی دختر!) فعلا داره کامپیوتر میسازه، بعدش میخاد بره مهندس بشه.

- خب اگه شوهرتون کار نمیکنه، پول از کجا می آرین؟

- من زیاد عابر بانک میرم و پول در می یارم.

----------------------------------------------------

- چه لیوان قشنگی برای من آوردین، دست شما درد نکنه.

- این لیوان رو عمم که توی قطب شمال زندگی میکنه برام آورده، من عکسش رو دیده بودم اونهم روی عروسیم این رو بهم داد.

----------------------------------------------------

خلاصه با این صحبتها و بازی حسابی سرگرم شده بودیم و ساعت خوابت گذشت، بعدش که خوابوندمت به مامانت گفتم که چه حرفهایی زدی و کلی با هم خندیدیم، مامانت هم تعریف میکرد که امروز توی کانون داشتی با عروسکت بازی میکردی که یکی از هم کلاسیهای کلاس نقاشیت اومده و خواسته که اجازه بدی اون به عروسکت غذا بده، تو هم سریع جواب دادی:"وقتی اونو خریدم، روی جعبش نوشته بود که فقط کسی که اونو خریده حق داره بهش غذا بده" ولی بعدش مامان بهت گفته که بذاری اونهم به عروسکت غذا بده و تو هم قبول کردی، انصافا که حاضر جوابی.

الان هم که داری با خروپف، خواب هفت پادشاه میبینی.

خوش بخوابی بابایی