سلام دختر گلم

روز دوم که بلند شدیم ، بعد از صبحانه رفتیم ساحل کنار هتل تا تو بازی کنی و حدود ظهر که مغازه ها بازمیکنند، ب شهر برویم برای خرید.

درساحل یک دختر و پسر مشغول بازی بودند و تو هم به آنها پیوستی:

اسم دختر عرفانه بود و اسم پسر امیرعلی، به نسبت سنش کمی عجیب بود که دارد با 2 تا دختر کوچکتر از خودش بازی میکند. من و مامان نشستیم و تو هم با لباس بیرونت شروع کردی به بازی و حسابی خودت را خیس کردی طوری که مجبور شدیم قبل از رفتن به شهر، لباسهایت را مامان عوض کند.

حدود ظهر که به شهر رفتیم، مامان را نزدیک بازار گذاشتیم و من و تو رفتیم به پارک ساحلی  "زیتون" که نزدیک آنجا بود. توی پارک تو بازهم میخواستی بروی توی دریا ولی نگذاشتم ، موقع برگشتن هم حسابی دعوایت کردم آخر دور دهانت که بستنی خورده بودی و کثیف شده بود را با لباس من تمیز کردی و لباسم کثیف شد و من هم دعوایت کردم. همینطور که گریه میکردی و عذرخواهی برگشتیم پیش مامان و رفتیم هتل.

توی هتل دیگه بخشیدمت. ناهار را در هتل خوردیم، هم کیفیتش خیلی خوب بود و هم سرعت عملشان در آماده کردن غذا واقعا جالب بود طوری که تقریبا مثل یک پیتزایی ( وشاید هم سریعتر) غذا را آوردند.

بعد از ظهر رفتیم به شهر بازی قشم که در طبقه آخر یک پاساژ جدید و تازه ساز (به سبک "سرزمین عجایب" در طبقه آخر تیراژه) بود و مامان هم رفت توی پاساژ. با هم بازی میکردیم و تو از همه بیشتر از کارتهای جایزه که میگرفتیم ، خوشت می آمد خصوصا از بازی "زدن توی سر عروسکها" که با هم بازی میکردیم ، دست آخر با کارتهای بازیمان یک دفترچه کوچک بردیم. مامان آمد و رفتیم برای خوردن ناهار در شعبه دیگری از "پدر خوب" که در همان طبقه بود که یک اتفاق جالب افتاد.

دیدار دو دلداده: مامان زودتر رفته بود و پشت میزی نشسته بود که من و تو رفتیم پیشش. تا نشستیم یک نفر را به من نشان داد که آشنا بود، پسر یکی از مدیران شرکت به همراه یک دختر و پسر دیگر . مشخص بود که پسر همکارمان با آن دختر خیلی صمیمی بود، با هم حسابی شوخی میکردند و کلا در این دنیا نبودند، آن پسر هم بیشتر نقش کاتالیزور را داشت! پسر، من را میشناخت ولی متوجه ما نشد، حتی وقتی از کنار میزمان میگذشت برای سفارش غذا. من هم که فکر کردم شاید خوشش نیاید که ما متوجه رابطه اش با آن دخترخانم شویم، سرم را پایین انداختم. خلاصه تا موقع رفتن متوجه ما نشدند ولی موقع رفتن ، با اینکه مسیرمان را دور از میز آنها انتخاب کردم که ما را نبینند ولی دیدند، مامانت میگفت دهان پسر باز مانده بوده از تعجب، من هم که خودم را مثلا با تو مشغول کرده بودم و اصلا نگاهشان نکردم تا رفتیم ولی مثل اینکه ما را به همراهانش هم نشان داده بود، مامانت میگفت.

در مسیر برگشت کلی با حرف زدن در مورد آنها و اینکه وقتی پدرش را دیدم ، چه میگویم و اینجور حرفها خندیدیم، آخر پدرش چند بار به من گفته بود که پسرش اصلا به فکر دخترها نیست و فقط مشغول پول در آوردن و کار کردن است و ....

برگشتیم هتل و خوابیدیم ، فردا باید برمیگشتیم و فقط آکواریوم قشم بود که ندیده بودیم و میخواستیم فردا صبح ببینیم.

باقی ماجرا در نامه بعدی.

بابا