سلام دختر گلم

داستان سفر قشم را تا روز آخر برایت گفتم. روز آخر میخواستیم برویم به آکواریوم قشم ولی گفتند که فقط بعد از ظهرها کار میکند و ما هم که میخواستیم برگردیم بنابراین تصمیم گرفتیم تو را ببریم کنار دریا تا حسابی بازی کنی، رفتیم و تو با دوستت ،عرفانه، حسابی بازی کردید:

از ساعت حدود 9 تا 12 بازی کردید، بعد هم که رفتیم برای خوردن ناهار و حرکت به سمت فرودگاه. در مسیر به فرودگاه یکبار دیگر بزرگ بودن قشم را احساس کردیم چون حدود 50 دقیقه راه بود. هواپیما سر ساعت پرواز کرد و به موقع رسیدم تهران.

فردای سفر : صحبت با پدر " پسر دلداده"

فردای سفر که به شرکت رفتم با خودم فکر میکردم که آیا آن پسر حرفی از دیدن ما در قشم گفته یا نه و اگر پدرش پرسید، چه بگویم. در نهایت تصمیم گرفتم بگویم که او را ندیده ام. پدرش را که دیدم بعد از مدتی صحبت خودش حرف را کشید به مسافرت ما و گفت که اتفاقا پسرش هم برای ماموریت کاری !! رفته بوده قشم و چند نفر از همکارانش هم چون زمان ماموریت با تعطیلی همراه بوده ، خانواده هایشان را هم آورده بوده اند! ولی از دور من را دیده و فرصت سلام و علیک نبوده است.

من هم گفتم که او را ندیده ام و پرسیدم:"راستی کدام هتل بوده اند؟" که پدرش با تعجب گفت:"فکر کنم همان هتلی که شما بوده اید" من هم گفتم که اینطور نیست و خلاصه مشخص شد که آقای دلداده برای اینکه ماجرا را ختم به خیر کند این داستان را ساخته است البته نمیدانم پدرش هم میداند که این داستان است و صرفا این را به من گفت که مثلا من به دیگران چیزی نگویم یا اینکه نمیداند و هرچه پسرش گفته، را به من تحویل داده. از موضوع هتل به نظرم دومی درست است و پدر ، چیزی از دلدادگی پسر نمیداند هرچند اگر هم میدانست ....

البته من منتظرم که یکجا پسر را ببینم و ازش حتما بپرسم که :"ماموریت قشم خوش گذشته یا نه؟" و سر به سرش بگذارم.

بگذریم ، سفر خوبی بود و باز هم ممکن است که به آنجا برویم البته واقعش برای خرید جای مناسبی نیست ولی برای سفر خوش میگذرد، تو هم که بزرگ شدی حتما برو البته امیدوارم رابطه مان طوری نباشد که مجبور باشی برای سفرت، درخواست ماموریت کنی.

خوش بخوابی

بابا