سلام دختر گلم

امروز صحبتهای جالبی با یکی از همکاران داشتیم که میخواهم برایت تعریف کنم: قبل از ظهر یکی از همکاران  آمده بود برای امضای یک گزارش خرید که نقاشیهای تو را روی میزم دید و سر صحبت باز شد.

میگفت 2 تا دختر دارد که بزرگتره امسال دانشگاه قبول شده است، با رتبه 1600 کل هرچه پدرش اصرار کرده که دانشگاه دولتی نزدیک تهران هم بزند، قبول نکرده و گفته میترسم و هیچ جایی بجز خانه نمیتواند بخوابد و فقط تهران را زده که قبول نشده ولی دانشگاه آزاد ، تهران جنوب قبول شده است. (رشته دارو سازی) همکارمان میگفت دخترش اصلا بیرون نمیرود و حتی کارهایی مثل کتاب درسی خریدن را هم پدر یا مادرش باید انجام دهد از بس که میترسد؛ یعنی با مترو که از کرج به تهران میرود هیچ ایستگاهی بجز ایستگاه اول و آخر از مترو پیاده نمیشود و مثلا نمیرود میدان انقلاب که کتاب بخرد. خودش میگفت که اینها تاثیر خواندن صفحه حوادث روزنامه هایی است که میبرده خانه و برای اینکه بچه ها حواسشان را جمع کنند، بلند میخوانده و آنها گوش میکرده اند و الان آنقدر از محیط بیرون میترسند که حاضر نیستند اصلا وارد آن شوند. میگفت که امیدوار است محیط دانشگاه باعث شود این اخلاق دخترش درست شود ولی در این چند ماه که گذشته است ، هنوز تغییری نکرده.

به او گفتم که بهتر است کارهایی مثل کتاب خریدن را انجام ندهد تا خودش مجبور شود که برود و انجامش بدهد یا مثلا مسئولیتهایی مثل بعضی خریدها را بگذارد که او انجام بدهد ولی میگفت که اینطوری احتمالا اصلا درس نمیخواند و آنقدر گریه میکند که مجبور میشوند به حرفش گوش کنند یا ممکن است از گرسنگی بمیرد ولی خودش برای خرید نخواهد رفت.

از همه جالبتر و البته عجیب تر اینکه وقتی به او گفتم با این اخلاق دخترش ممکن است بعدا در ازدواج هم به مشکل بخورد ، گفت که تا الان چندین خواستگار آمده ولی دخترش به آنها گفته که برایش فرقی نمیکند، یک نفر را پدر و مادرش انتخاب کنند او قبول میکند ولی خوشبختانه این همکارمان اینکار را نکرده و به قول خودش گفته که تا وقتی او (یعنی دخترش) نتواند فرد مناسب را خودش انتخاب کند و ملاکهای خودش را به دست بیاورد ، اینکار را نمیکند.

البته از دختر کوچکترش خیلی تعریف کرد (یک سال و هشت ماه کوچکتر از اولی است) و میگفت با اینکه درسش خوب بوده ولی گفته:" بابا. من علاقه به دکتر و مهندس شدن ندارم ، اگر بخوانم هم تمام نمیکنم، من علاقه ام به جهانگردی است" و تمرکز کرده که در کنکور در همان رشته قبول شود.

به او گفتم فعلا که پرنیان اصلا اینطور نیست و ما هم اینطوری بارش نمی آوریم، الان که نه حرف ما را خیلی گوش میکند و نه از چیزی میترسد و نه خجالتی است ولی بزرگ شود را نمیدانم.

راستش فکر میکنم مرز باریکی است بین احتیاط کردن و ترسیدن بیش از حد، قطعا هر احتیاطی همراه با کمی ترس است اما اگر چاشنی ترس آنقدر زیاد شود که فرد کلا از جامعه ببرد فکر نمیکنم درست باشد، دادن اطلاعات به بچه ها کار خیلی حساسی است و آنها خیلی زود تحت تاثیر قرار میگیرند؛ البته این مختص بچه ها نیست، هرکس که فقط در معرض یک نوع خاص از اطلاعات قرار بگیرد حتما همان را واقعیت میداند مثلا مدتی قبل با یکی از آشنایان صحبت میکردیم که من گفتم میخواهم با مترو بروم فلان جا، او بلافاصله به من گفت:" خیلی مواظب باش، توی مترو کیفت را نزنند" و بعد هم توصیه کرد که مترو سوار نشوم و با آژانس بروم . من از او پرسیدم که از کجا اینقدر نگران است و آیا خودش چنین چیزی را دیده یا از کسی شنیده؟ که گفت تا بحال یکبار هم سوار مترو نشده ولی از صفحه حوادث روزنامه ها به این نتیجه رسیده است که در مترو خیلی مرتب از این اتفاقات می افتد ، بعدش من به او گفتم که الان چند سال است من هر روز سوار مترو میشوم و تا بحال نه جیبم را زده اند و نه در واگنی که بوده ام ، شاهد این ماجرا بوده ام و حسابی تعجب کرد البته به او توضیح دادم که منظورم این نیست که از این اتفاقات در مترو نمی افتد ولی بین یک ترس ناشناخته و مبهم از واقعیت و نگرانی از انجام یک کار با احتیاط منطقی و مراقب بودن خیلی تفاوت دارد، همه جا (از جمله در مترو) باید آدم مراقب کیف و وسائلش باشد و بی احتیاطی نکند ولی اینکه به این خاطر مترو سوار نشود ، یک موضوع دیگر است.

امیدوارم در تربیت تو موفق باشیم و وقتی بزرگ شدی و این نامه را خواندی، با ما موافق باشی و از اخلاق و رفتار خودت ، راضی و ضمنا بچه هایت را خوب و درست تربیت کنی.

بابا