بابای دلگیر

سلام دختر گلم

این روزها دلم گرفته است ، از فکرهای بد ، از کارهای بد ، از نمکهای گندیده دور و برم ، ماجرای نوشتن نامه قبلی هم همین بود ، دست بردم و نوشتم و تند بود ، میخواستم بگویم که مدیری که خودش به کارهایش اعتقاد نداشته باشد مثل همان نمک گندیده است که کاریش نمیشود کرد اما خیلی تند بود و تغییرش دادم ، برای خودم هم جالب بود که با آن ناراحتی و عصبانیتی که داشتم انگار خلاق هم شده بودم و متنی نوشتم که اولش اصلا حدس نمیزدم اینطور باشد ، یاد نویسنده های معروفی افتادم که میگویند باید نوشتنشان بیاید تا بنویسند ، من هم یک دفعه نوشتنم آمده بود و نوشتم.حکایت خودم بود که نوشتم ...

اما هنوز آرام نیستم ، کارهایم به هم گره خورده است، خوب پیش نمیرود، سیستمی است که اصولش با چیزی که قبول دارم نمیخواند و مجبورم با همان اصول، کارهایش را انجام دهم. امیدوارم فهمیده باشی که چه میگویم.

از نظر فکری هم به هم ریخته ام، پادر هوا شده ام، نه اعتقادات قبلی ام را قبول دارم و نه به اعتقاد جدیدی رسیده ام، حرفهای دور و برم پر است از چیزهایی که قبول ندارم ، بعضی فکرهایم را حتی جرات ندارم برای خودم مرور کنم چه رسد به اینکه به دیگران بگویم و نظرشان را بخواهم.

عکس دختر سوری که برایت نوشته بودم هم هنوز توی سرم است، بد جور رویم تاثیر گذاشته و نمیتوانم از ذهنم بیرون ببرم که یک کودک چقدر باید درمانده و بی پناه باشد که جز مزار پدر و مادرش جایی برای خوابیدن نداشته باشد، خصوصا از وقتی تو را دارم بیشتر روی بچه ها حساس شده ام و نمیتوانم درد کشیدنشان را تحمل کنم ، هر بچه ای را تو فرض میکنم و به هم میریزم.... خدا لعنت کند کسانی را که با حرص و آز و قدرت طلبی شان این بلاها را سر مردم می آورند و تازه فکر میکنند که صواب هم کرده اند.

دعا کن حالم بهتر شود.

بابا

/ 1 نظر / 2 بازدید