تصمیم

سلام بچه های گلم

از دیروز فکرم بدجوری مشغول است ، کم کم برایم مسجل شده است که باید فکری و کاری برای این وضعیت خودم بکنم. نمیدانم تا کی تحمل این وضعیت را خواهم داشت.

دیروز بعد از ظهر جلسه ای داشتیم که تند شد. البته من قصد صحبت نداشتم ولی آقای معاون از جلسه ای می آمد که ظاهرا در آنجا صحبت گیربکس شده بود و آقای دکتر محمد به آقای معاون گفته بود که بابا با دخالت تولید در این موضوع موافق نیست و کارهای مهندسی کیفیت را نمی پذیرد. من هم بدون اشاره به نامه نگاریهایی که در این مورد داشتم به تلفنی که با مهندس جمال داشتیم اشاره کردم و گفتم که درجریان حدود اختیارات تولید در این موضوع نبوده ام و به نظرم باید مهندسی این کارها را بکند و نه تولید. بعدش بحث رفت سر اینکه من گفتم که دخالت تولید در این موضوع به مسائلی مثل ارتباط با مشتری و جواب دادن به مسائل فنی تامین و سروکله زدن با مپنا و ... که تجربه نداریم و اصلا به صلاح نیست که اینکار را بکنیم و مثال زدم از مهندس سعید که چقدر درگیر این جلسات است و ... پاسخ آقای معاون هم جالب بود که شروع کرد به اینکه اصلا مهندس سعید را مدیر نمیداند و او را حداکثر یک کارشناس ارشد میداند و اگر جای او بود کارشناسان را به کار میگرفت و .... جواب دادم که اینکارها را میکند ولی در جلسه ای که از طرف کارفرما و شرکتهای همکار ، مدیران حضور دارند که نمیشود کارشناس را فرستاد و باید خودت هم باشی  و ذکر کردم که هرکس دیگری به جای مهندس سعید بود تا الان پکیده بود با این حجم کار و آخرین حرفم این بود که "شما چون میبینید مهندس سعید خیلی ملایم است فکر میکنید که کارهایی که میکند و به دوشش است هم همینقدر ملایم و راحت است که هرکس از پسش بر می آید ولی اینطور نیست" خلاصه بعدش آقای معاون شروع کرد به اینکه "اصلا از نظر من باید مهندسی تولید درگیر اینکار شود " در این وسط مهندس حاجی هم که اصلا توی باغ نیست در پاسخ به من اشاره کرد که "بالاخره باید یک کم تنوع و ماجراجویی هم داشته باشیم!" گفتم که " آقا جان شما آفرود هم که میری ، تنها میری نه با بچه هات ، چطور اونجا نمیگی باید یک کم ماجراجویی داشت؟" آخرش آقای معاون گفت که " من این تصمیم را گرفته ام و هیچکس هم که نباشد خودم انجامش میدهم" ضمن  اینکه به بابا یک تیکه انداخت که " مشخص است مدیری که هر روز یک ربع به 5 به خانه برود نمیخواهد کار جدید قبول کند" گفتم" موضوع این نیست، اینکار در حدی نیست که به خاطر حجمش بگویم که قبول نمیکنم ، اگر خواستید من انجام میدهم ، هرکس دیگری هم که بود ما کمک میکنیم ولی مهندسی برای اینکار تجربه دارد وظیفه اش است ولی ما در تولید تجربه اینکار ها را نداریم و گرفتار میشویم" خلاصه گذشت.

بعدش موضوع تعهدات شد و اینکه عقبیم، آقای معاون شروع کرد که باید با مهندسی بیشتر چانه بزنیم که زود به عدم انطباقها جواب بدهند، مهندس حاجی ( که به نظرم کاملا مشخص است اصلا شخصیت جایگاهی که گرفته را ندارد) شروع کرد که به آقای معاون که" باید برویم و جواب دادن به NCRها را بگیریم ، مهندس راه نمی آید و ..." من هم ساکت بودم تا اینکه مهندس حمید به موضوعی اشاره کرد که اخیرا در یکی از مدارک اکراینی آمده و اگر واقعا درست باشد خیلی برایمان خوب است (روی عملیات حرارتی قطعات در کوره خلاء) و اینکه "حالا که در مدارک هم هست ولی مهندسی باز هم از اکراین نظرخواهی کرده است " داشت بحث میرفت به سمت اینکه "آخه این مهندسی هم که اصلا شرایط را درک نمیکند و .." که من گفتم"ببخشید، چطور در سایر مواقع میگوییم که مدارک اکراینی خیلی غلط است و اصلا مهندس نیستند و بدرد نمیخورد (این ها را خصوصا آقای معاون زیاد میگوید) و اینجا که یک نکته به نفعمان است را گرفته ایم و میگوییم بدون بررسی باید انجام شود؟ مگر خودمان همین راه را تست نکردیم و قطعات ترک نخوردند؟ حالا باید بدون بررسی برویم و انجام بدهیم" مهندس حمید سریع گفت که "من کی گفتم که مدارک اکراینی بدرد نمیخورد؟" من هم بعد از یک سوت معنی دار گفتم"تو نگفتی ، من گفتم" آقای معاون خودش فهمید !

موس موس کردن!

یکی از دوستان و همکاران این روزها بدجوری "موس موس" میکند ! وقتی که با من صحبت میکند یک حرفی میزند ولی جرات ندارد که حرف خودش را جلوی دیگران هم بزند. در همین جلسه یک کلمه هم در موافقت با اینکه نباید در موضوع گیربکس ما دخالت کنیم، نگفت در حالیکه میگفت در موردش حتی با مهندس حاجی هم صحبت کرده و به نظر او هم ما بدون بررسی وارد این موضوع شده ایم. از طرفی دیروز در ابتدای جلسه که آقای معاون موضوع حقوقهای امسال را مطرح کرد و گفت که "مدیرعامل خودش در مورد حقوقهای شما تصمیم گرفته که من هم قبول نداشتم ولی خب از قدیم با او اختلاف نظر داشتم و دارم و کاریش هم نمیشود کرد" با ناراحتی میگفت که "کاش شما دخالت میکردید" انگار مطمئن بود که دخالت آقای معاون به نفع او خواهد بود. بیشترین مقدار اضافه کار بین مدیران را دارد، تقریبا هر روز تا ساعت 7 شرکت است و من نمیدانم واقعا چکار میکند! آخر من خودم هم در همان جایگاه بوده ام و میدانم که حجم کار چقدر است و کارها چه نوعی است. میدانم و گفته که در بورس فعال است حتی جالب که آقای معاون هم به او گفته که چاره ای نیست و بهترین کار همین است که کسی در بورس باشد! جالب که بعد از جلسه که با مهندس مسعود بودیم او هم شاکی بود که آقای معاون به من گفته که مدیر که تا یک ربع به 5 می ماند ... ، آخر او هم اضافه کار نمی ماند و سعی میکند که زود به خانه برود ، من خودم دیده ام که روزی بین 250 تا 300 ایمیل دارد ولی آقای معاون فکر میکند که او وقتش را بیخود میگذراند و اصلا کارهای او و نفراتش را نمیبند، خلاصه که او هم نظرش این بود که آن همکارمان وقتش را به صحبتهای بیخودی و وقت تلف کردن میگذراند و به همین خاطر تا دیر وقت میماند که کارش را تمام کند ولی من خودم فکر میکنم در کنار همه اینها ، برایش پول اضافه کاری هم مهم است و رویش حساب میکند خلاصه این موس موس کردنهایش اعصابم را خیلی خرد میکند.

تصمیم بابا

اما بعد از آن جلسه تقریبا برایم مسجل شده که باید کاری بکنم ، متاسفانه کسی به فکر مشکلاتی که وجود دارد ، نیست . همان همکار موس موسی مان چند روز قبل آمده بود پیش من و شاکی بود از برخوردهای آقای معاون. پیشنهاد کردم که برود با مدیرعامل صحبت کند چون ممکن است آقای معاون تصمیمی بگیرد و کسی را اخراج کند که درست نیست و بعدش درست کردن آن خیلی سخت است. میترسید که آقای معاون خبردار شود و برایش بد شود و آخرش هم نرفت . همه میترسند که حرفی بزنند ، کارها هم که عقب است و معلوم نیست که چه میشود. تصمیم گرفته ام که دنبال کار باشم یعنی شاید به این زودیها نشود ولی میخواهم به دوستانی که دارم بگویم که اگر کاری بود که مناسب دیدند به من اطلاع بدهند. البته واقعا دل کندن از کار فعلی و همکارانی که الان 13 سال است که با هم هستیم و با هم این مجموعه را ساختیم سخت است اما تحمل این شرایط هم واقعا سخت است از اینکه احساس میکنم دارد با من بازی میشود هم حرصم در می آید، آقای معاون بعضی وقتها هنوز هم میگوید که "تو از همه با من هم نظر تر هستی و جانشین من هستی" اما میدانم که خودش میداند که اینطور نیست ، در امتیازات و ارزیابی هایش هم کمترین امتیازات را به من میدهد و به همان همکارمان که موس موس میکند ، بیشترین را میدهد ، پولش برایم مهم نیست اما اینکه اینطوری حرف میزند و فکر میکند که من متوجه نمیشوم ، ناراحتم میکند. من کلا وقتی احساس میکنم که فردی دارد به من به چشم کسی نگاه میکند که انگار متوجه کارهایش نیستم ، عصبانی میشوم. الان هم عصبانی هستم و امیدوارم برخوردی پیش نیاید که عصبانیتم را نتوانم تحمل کنم دلم نمیخواهد ناراحتی درست شود.

نکته مدیریتی

بعد از جلسه دیروز به این فکر میکردم که علیرغم تند بودن جلسه ولی دعوا نشد (مثل جلسات دیگری که دعوا میشود) و دنبال دلیلش بودم به این نتیجه رسیدم که شاید علتش این بود که من کنار آقای معاون نشسته بودم و حرفهایمان را رو به رو نمیزدیم و وقتی که حرف میزدیم رویمان به دیگران بود به این صورت مقداری از تندی برخوردها گرفته میشود و همین شد که دعوا نشد! البته مطمئن نیستم ولی بجز اینکه هم من و هم آقای معاون مقداری خودمان را کنترل کردیم که دعوا نشود به نظرم این هم بی تاثیر نبود که حرفها را توی صورت هم نمیزدیم.

امیدوارم این وضعیت به خیر و خوشی تمام شود.

بابا

/ 1 نظر / 2 بازدید
امیرحسین

سلام "بابا" این رو از جلسات خانوادگی و برخوردها در کار یاد گرفتم، شما دست کم هزاران بار بهتر از من می دونید: در برخوردهای اینچنینی همیشه آدم باید با آمپر پایین حرکت کنه، چون اگه آمپر بچسبونه یا دیگه راه برگشتی نیست یا هزینش خیلی بالاست. کلا حرکت با آمپر پایین در همه جا توصیه می شه! [چشمک]