پرنیان و هفت خان رستم و یافته های بابا

سلام بچه های گلم

هفته قبل یک روز که رسیدم خانه ، پرنیان پرسید :"بابا ما شاهنامه داریم؟" ماجرا این بود که در مدرسه نمایشنامه "هفت خان رستم" را میخواستند اجرا کنند و نقش رستم هم به پرنیان رسیده بود اما این نقش هیچ صحبتی نداشت و همه صحبتها را افراد راوی میگفتند و او خوشش نمی آمد که حرف نزند و میخواست ببیند اصلش چیست. شاهنامه را داشتیم و برایش آوردم شروع کرد دنبال شعرهایی که در متن نمایشنامه بود گشتن ، من هم کمکش کردم تا پیدا کرد و برایش خواندم. متن نمایشنامه با آنچه که در شاهنامه بود تفاوتهایی بود و پرنیان تصمیم گرفت متن خودش را بنویسد یعنی من برایش شاهنامه را میخواندم و او هم متن می نوشت و حسابی برای رستم گفتگو گذاشت و با همه بچه های گروهشان هم صحبت کرد تا تغییرات را پذیرفتند. کار جالبی بود و برای من هم این خوبی را داشت که داستان "هفت خان رستم" را از متن اصلی خواندم و کلی نکته جدید فهمیدم :

اول اینکه ماجرای هفت خان بصورت مستقل در شاهنامه نیامده است یعنی در ابتدای پادشاهی کاووس که وصف مازندران را میشنوند و میخواهد آنجا را به سرزمین خودش اضافه کند و به آنجا لشگر میکشد، پس از پیروزی اولیه اسیر دیو سپید میشود و رستم در مسیر نجات او از هفت خان میگذرد و این میشود ماجرا هفت خان رستم.

دوم اینکه طبق آنچه در شاهنامه آمده ، لشگر ایران به سبکی شبیه به مغولها مردم مازندران را کشتار میکنند و یک هفته همه را از دم تیغ میگذرانند :

بشد تا در شهر مازندران - ببارید شمشیر و گرز گران

زن و کودک و مرد با دستوار - نیافت از سر تیغ او زینهار

همی کرد غارت همی سوخت شهر - بپالود بر جای تریاک زهر

.....

چو یک هفته بگذشت ایرانیان - ز غارت گشادند یک سر میان

خلاصه که اصلا جای مباهات و افتخار ندارد!

سوم اینکه به ناحق افتخار گذر از همه این هفت خان به رستم رسیده است یعنی همه هفت خان را رستم خودش نگذشته مثلا خان اول مربوط به جنگ با شیر است که رستم خواب بوده و وقتی شیر می آید اول به رخش حمله میکند و رخش هم میزند توی سرش و می میرد و رستم بعدش بیدار میشود! یا در خان سوم که با اژدها می جنگد ، باز هم رخش است که متوجه اژدها میشود و رستم را از خواب بیدار میکند والا که احتمالا رستم در خواب کشته شده بود و وقتی هم که رستم بالاخره اژدها را می بیند و جنگشان شروع میشود ، این رخش است که می آید و یک گاز اساسی از گردن اژدها میگیرد وگردن اژدها را میدرد و رستم پیروز میشود :

بدرید کتفش به دندان چو شیر - برو خیره شد پهلوان دلیر

چهارم اینکه تصویر رستم و ایرانیان در هفت خان بیشتر منفی است تا مثبت از منظر حقوق بشر البته! اول کار که گفتم با کشتار مردم مازندران به سبک مغولها شروع میشود ، بعدش هم رستم در ابتدای خان پنجم رخش را ول میکند در مزرعه مردم و رخش هم کلی مزرعه مردم را خراب میکند و هرچه میخواهد میخورد بعدش وقتی که دشتبان به رستم اعتراض میکند که چرا جلوی اسبت را نگرفتی و کشت مردم را خراب کردی، رستم عصبانی میشود گوشهای دشتبان بیچاره را از بیخ میکند :

چو از خواب بیدار شد پیلتن - بدو دشتوان گفت کای اهرمن

چرا اسپ بر خوید بگذاشتی - بر رنج نابرده برداشتی

ز گفتار او تیز شد مرد هوش - بجست و گرفتش یکایک دو گوش

بیفشرد و برکند هر دو ز بن - نگفت از بد و نیک با او سخن

سبک دشتبان گوش را برگرفت - غریوان و مانده ز رستم شگفت

خلاصه که این نمایشنامه نویسی پرنیان باعث شد بابا بفهمد نه تنها بین واقعیت و افسانه خیلی فاصله است بین افسانه واقعی و آنچه ما فکر میکنیم افسانه است هم خیلی فاصله است!

در آخر هم که این همه سبعیت و وحشی گری که فردوسی از ایرانیان به یادگار گذاشته ، با منشور کوروش و آزادی مذهب و ... چطور جمع میشود؟ نمیدانم ولی میدانم جمع میشود یعنی شده است و الا که روزگار ما این نبود!

ضمنا هفت خوان غلط است، هفت خان درست است!

بابا

/ 0 نظر / 26 بازدید